دوشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد

1- گفته بودند زیاد شیب ندارد. اطلاع داشتند که تا اسم کوه و کمر بشنوم کُپ می‌کنم. رفتیم. ما هم به خیال اینکه شیب ندارد و بیشتر پیاده‌روی در برف است، تا کوه‌نوردی نیم‌بوت‌هایمان را پوشیدیم، از همین چسکی‌ها. اگر بلد بودم می‌توانستم پاتیناژ هم بروم -اغراق نمی‌کنم-. خلاصه اینطوری شد که یک قلچماق یک دستمان را گرفته بود، یک نیم‌قلچمان دست ِ دیگر و مامان از پشت ِ سر ساپورت می‌کرد. باز هم دو-سه بار لیز خوردم و خنده‌ای رفت و فضا تلطیف شد.

2- ولنتاین است. دو-سه جایم می‌سوزد وقتی دست مردم اشیاء قرمز می‌بینم. ما که دوث‌پسر نداشتیم، اگر هم داشتیم یا قهر مصادف می‌شد با ولنتاین (سپندازمذگان یا هر کوفت دیگر) یا اینکه اصولاً به [..]خمش نبود، و یا از پایه و اساس با این‌جور تهاجم‌های فرهنگی غربی حال نمی‌کرد. امشب به همین مناسبت یکی از دوستان دوران راهنمایی(!) آمد در خانه؛ من که وقتی از آیفون می‌دیدمش نشناختم، ولی بعد که صدایش را شنیدم یادم آمد. آن دخترک تپل‌مپل ِ سال‌های پیش مثل کرم ِ آسکاریس شده بود. گفت جایی داری این را نگه‌داری، و من فردا بیایم ببرم؟
“این” یک عدد خرس پوه بود، که تقریباً هم‌قد خودمان بود. خریت کردم و خرس کذا را آوردم بالا، چپاندم توی کمد دیواری. حالا اینجاست. خرس ِ گنده‌ی غمگین! لبخند پوه‌وار احمقانه‌ات چه دردناک نقش بست، با آن چرخ‌خیاطی‌های صنعتی، در کشور چین.

3- از صبح تا شب توی کتابخانه هستم. کمی درس می‌خوانم، و بیشتر به رابطه‌ی خطوط منحنی ِ میز ِ چوبی فکر می‌کنم. هر روز شبیه هم هستند، چون همیشه پشت یک میز می‌نشینم. میز کناری هم طرح‌های خودش را دارد، حتا سرگرم‌کننده‌تر و تیره‌تر است، ولی یک ساعتی از روز بدجوری آفتاب می‌افتد رویش. چند وقت پیش هم یکی با خودکار طرح ِ توپُری درآورده بود و نوشته بود “مرضیه را آزاد کنید”. سعی می‌کنم زیاد به این میز همسایه نگاه نکنم و روی میز ِ ساده و بی‌شیله پیله و کمرنگ خودم که پیچیده نیست و اتفاق خاصی در آن نمی‌افتد و خطوط موازی‌اش زیاد گره ندارد و روی آن کسی زندانی و آزاد نمی‌شود خیره شوم.
غیر از این سنایی هم می‌خوانم. دشت امروزم این‌هاست:

حُسن ِ او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست //
لطف او در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد
(ایهام ِ “خاک” رو داری؟)

یا مثلاً اینجا شیطان دارد تعریف می‌کند:
با او دلم به مهر و مودّت یگانه بود // سیمرغ عشق را دل ِ من آشیانه بود
می‌خواست تا نشانه‌ی لعنت کند مرا // کرد آنچه خواست، آدم خاکی بهانه بود

به هر صورت آدم وقتی مجبور است درس بخواند به این مسائل بیشتر علاقه‌مند می‌شود. آن سالی که کنکور داشتم مهدی اخوان ثالث می‌خواندم و روزی پانصد-ششصد بار برای مسائل مختلف فال حافظ می‌گرفتم. آن روزها به فال -حافظ و غیره- اعتقادی نداشتم؛ ولی الآن فکر می‌کنم یک چیزهایی شاید باشد و بی هیچ چیزی نیست که گفته‌اند لسان الغیب.
بله خرافاتی هم هستم. موقع آبکش کردن برنج، بسم‌الله می‌گویم، که اجنه بروند کنار آبجوش نریزد بهشان. یا می‌زنم به تخته که کسی چشم نخورد. اصلاً خوشم می‌آید از این چیزها، مثل یکجور آداب اجدادی ِ فان می‌ماند. دلم می‌خواهد وقتی آب می‌خورم یک جرعه هم به زمین بریزم، به یاد رفتگان و مردگان و سوختگان.

4- و رهبر ِ من آن مامان ِ پنجاه ساله‌ایست که وقتی می‌گویم آلوی توی آش خوشمزه است، دفعه‌ی بعدی آنقدر آلو می‌ریزد که دندان‌های عقل‌مان روی هسته‌های آلوهای مهربانش خرد و خاکشیر می‌شود.

جمعه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آتروپوس

سِر آرتور کوئیلر-کوچ در هنر نوشتن، پاراگرافی آورده، پر از اسم، و حقیقتی تلخ درباره‌ی این اسم‌ها:

شاعران بزرگ ِ صد سال اخیر چه کسانی بوده‌اند؟ کولریچ، وردزورت، بایرون، شِلی، لندر، کیتس، تنیسون، براونینگ، آرنولد، موریس، روزتی، سوئینبرن- می‌توانیم همین جا توفق کنیم. همه‌ی این‌ها، به جز کیتس، براونینگ و روزتی، تحصیلات دانشگاهی داشتند؛ و از این سه نفر، کیتس، که در بهار زندگی از دست رفت، تنها کسی بود که وضع مالی خوبی نداشت. شاید این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، و حتماً غم‌انگیز است؛ اما واقعیت ناخوشایند این است که نظریه‌ای که می‌گوید نبوغ شاعرانه هرجا بخواهد، به یک میزان در میان فقیر و غنی پدیدار می‌شود، چندان به حقیقت نزدیک نیست. واقعیت این است که از سه نفر ِ باقی مانده براونینگ، همان‌طور که می‌دانید، وضع مالی خوبی داشت، و من به جرئت به شما می‌گویم که اگر وضع مالی‌اش خوب نبود، نمی‌توانست سال یا انگشتر و کتاب را بنویسد؛ همان‌طور که اگر پدر ِ راسکین در معاملات خود موفق نبود، راسکین هم نمی‌توانست نقاشان مدرن را تالیف کند. روزتی در آمد ِ شخصی مختصری داشت، و علاوه بر آن نقاشی هم می‌کرد؛ تنها کیتس می‌ماند که آتروپوس* او را در جوانی هلاک کرد، همان‌گونه که جان کلر را در تیمارستان، و جیمز تامسون را با افیون به هلاکت رساند. این‌ها واقعیت‌های وحشتناکی است، اما اجازه بدهید با آن‌ها مواجه شویم.


* Atropos، یکی از سه الهه‌ی سرنوشت (کلوتو، لاخسیس و آتروپوس) در اساطیر یونان که رشته‌ی عمر انسان به دست آن‌هاست و آتروپوس آن را قطع می‌کند.

پنجشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

تمام پــِـرسه‌های من

 

از اینجا تماشا،
و از
اینجا گوش و دانلود کنید.


ترانه: روزبه بمانی
آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری

چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

تمام پــِـرسه‌های من


از اینجا تماشا،
و از
اینجا گوش و دانلود کنید.

 
ترانه: روزبه بمانی
آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری





جمعه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

به مویی

نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پاره‌ای موم و سوزنی و مويی.
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو می‌سوز.
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.
چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.
تذکرة الاولیا / ذکر رابعه عدویه    

چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۱

:]

این ورزش کردن ما هم از آن نوعش بود که نشود با آن پز داد. می‌بایست زبان به دهان می‌گرفتم و هر جا حرف ورزش و فعالیت می شد می‌گفتم: چی؟ گاهی، تفریحی. ولی واقعیت این بوده که الآن نزدیک دو سال است هفته‌ای 3 الی 4 بار و هر بار 40 دقیقه روی این وسیله که بهش می‌گویند الپتیکال ورزش می‌کنم.
من هم مثل خیلی از آدم‌های غیر ِمانکن که هر روز روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند، زندگی می‌کردم تا اینکه نگاهی توی آینه انداختم و فکر کردم: این که نشد زندگی، کمر باید باریک باشد. این شد که الپتیکال تنهای گوشه‌ی هال ِ ما هم بالاخره مشتری دائمی پیدا کرد. یک روز در میان دست و پا زدن و آهنگ گوش کردن و فکر کردن به گذشته و آینده، من روی همین الپتیکال –چقدر اسمش سخت است! تا قبل از این تردمیل صدایش می‌کردم‌ها- تصمیم‌های مهمی در زندگی‌ام گرفتم، کلی خیالپردازی کردم، گاهی بغض، گاهی خنده. این‌ها همه بستگی به موزیک پس زمینه داشت. هایده، لیدی‌گاگا (موزیکش به درد ورزش می‌خورد. به من اینجوری نگاه نکنید)، ویگن، مدرن‌تاکینگ ِ خدابیامرز، Zaz هم این اواخر خیلی استعمال می‌شد. (همین استعمال و نه هیچ چیز فعل دیگر)

چرا حرفش را به کسی نمی‌زدم؟ چون طرف بلافاصله می‌پرسید: تاثیر هم داشته؟ و منظورش از تاثیر، کاهش وزن و سایز است.
جواب من: نه.
اگر تاثیری روی وزن و سایز نداشت پس چرا ادامه دادم؟
چند ماه که گذشت و دیدم گرمی از وزنم و میلی‌متری از دور کمرم کم نشده بی‌خیال شدم؛ تازه آن وقت بود که به فوایدش پی بردم.
1-کاهش علائم فسردگی و غمبرک‌زدگی -که بعضاً عارض می‌شود-؛
2-کاهش خیلی قابل محسوس ِ درکف‌ماندگی؛
3- و کمتر نیاز داشتن به انواع و اقسام داروهای شیمیایی و گیاهی ِ ملین.
برای من که متاسفانه عادت به مستر ندارم، و سال‌هاست از یبوست رنج می‌برم، این‌ها خیلی مهم است.

*****
سه هفته پیش بود، برادرم صدایم کرد که برم فلان برنامه را از شبکه‌ی درپیتی و زرد ِ پی‌ام‌سی فَمیلی ببینم. خلاصه‌اش این بود: یک تعدادی محقق روی یک عده‌ای تحقیق کرده بودند. :)
که: گروهی از ملت هفته‌ای 3 بار و هر بار 40 دقیقه روی یک دوچرخه‌ی ثابت، ورزش می‌کردند. و بعد از چند ماه هیچ‌چیزشان تغییری نکرده بود. چه جالب که شرایط آزمایششان عین من بود.
یک گروه دیگر هم بودند که آن‌ها هم هفته‌ای 3 بار ولی هر بار 20 دقیقه –طبق الگویی- ورزش می‌کردند. در عرض چند ماه هفت‌-هشت کیلو وزن کم کرده بودند.
فعالیت گروه اول آرام و یکنواخت بود. وقتی آدم روزای روشن خداحافظ گوش بدهد تندتر از این هم نمی‌تواند پا بزند.
گروه دوم اما از الگوی زمانی خاصی پیروی می‌کردند.
رژیم غذایی در طول دوره ثابت بوده.

8، 12، 20، 3

8 ثانیه تند
12 ثانیه کند
به مدت 20 دقیقه
و 3بار در هفته
واکنش ِ من قبل از امتحان کردن این روش: هه‌ه!… من دو ساله دارم دو برابر این ورزش می‌کنم. بیست دقیقه که بچه‌بازیه.
بعدش: عرق از مژه‌هایم می‌چکید، اصلاً نفهمیدم خانم هایده چی گفت و فردای آن روز پاهایم به سختی مرا از پله‌ی اتوبوس بردند بالا. من که ادعایم می‌شد این بود اوضاعم. تازه فهمیدم آن آقای محقق برای چی چندبار توصیه کرد کسانی که آمادگی قبلی ندارند و مشکل دارند و فلان با مشورت پزشک و کم‌کم شروع کنند. 

آن حس خستگی و رضایت‌ازخود ِ بعدش، به همراه پاهایی که تحت فرمانت نیستند و سیاهی رفتن چشم، یک‌جور نشئگی منحصربه‌فردی را می‌آورد -به ارمغان-.
شمردن ثانیه‌ها هم سخت نیست، اینکه اینجور وسیله‌های ورزشی خودشان تایمر دارند کار را راحت می‌کند. (با توجه به اینکه 8 و 12 می‌شود بیست، و در هر دقیقه سه بار این سیکل تکرار می‌شود) اما برای ورزش‌های هوازی دیگری مثل شنا ممکن نیست، یا برای پیاده‌روی شماره‌ها از دستت در می‌روند. و شماره‌ها از دست رفتن همان، کاهش بازدهی همان. این را هم آقای محقق می‌گفت.
به هر حال بعد از سه هفته دارم کمی تغییرات وزنی روی آن ترازوی پیزوری می‌بینم، و تقریباً به این صورت راضی‌ام: :]

یعنی می‌شود من آن روزی را ببینم که تـَرکه‌ای‌ها از مُد افتاده‌اند و دلم خنک بشود؟ می‌شود متحد شد و باریک و بلند بودن را از مُد انداخت؟ گمان کنم کم کردن چند کیلو وزن، به مراتب راحتتر باشد.

جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱

دمعة وابتسامة*


کمی بعد از اینکه واکاشی‌زوما را فراموش کردم، حدود دوازده یا سیزده سالگی پسری را در موسسه‌ای که می‌رفتم زبان بخوانم ملاقات کردم و احساس کردم برای اولین بار در زندگی‌ام عاشقم. کم‌وبیش تا هفده سالگی عاشقیت مخفیانه‌ام ادامه داشت. بعد از آن با پسری مجازی آشنا شدم و قبلی به واکاشی‌زوما پیوست. بعد از آن چند بار دیگر هم با آدم‌های مختلف آشنا شدم و برای دوره‌هایی کوتاه احساس تپش قلب، گاهی بی‌خوابی، گاهی تعرق دست‌ها را از سر گذراندم. شاید سر جمع چهار یا پنج بار قیلی‌ویلی شدگی‌ها در ناحیه‌ی کبد و کیسه‌ی صفرا را تجربه کرده باشم؛ دو بار حضوری، و دو بار اینترنتی و یک بار هم تلفیقی از این دو.

در این لحظه که در فارغیّت به سر می‌برم می‌توانم مقایسه کنم و بگویم که احساساتم نسبت به آدم‌های حقیقی، کسانی که اول دیدم‌شان و بعد توی دلم گفتم “اوه، چه تیکه‌ای است…” و بعد از مراحل کشش و نظربازی شاید کمی احساس صمیمیت کرده‌ام، احساسات عمیق‌تری داشته‌ام؛ تا آن‌ها که اول کمی چت کرده و فکر کرده‌ام: “اوممم، چه شخصیت فلانی دارد”. و بعد اتفاقی یا غیراتفاقی دیده‌ام و بیشتر آشنا شده‌ایم.
در یک کلام احساساتم در عشق‌های حضوری، عمیق‌تر از اینترنتی‌هایش بوده است.

جایی می‌خواندم –یادم نیست کجا و نمی‌دانم چی را سرچ کنم- که محقق‌ها می‌گویند زنان و مردان در برخورد با یکدیگر به طور غریزی می‌توانند تشخیص بدهند که آیا با ایشون می‌توانند فرزندان خوبی بسازند یا نه. اگر بتوانند و دی‌ان‌ای شان ردیف باشد احساس کشش می‌کنند و شخص مذکور به نظرشان جذاب می‌آید.
با رواج رابطه‌ها و عشق‌ها و گاهی ازدواج‌های اینترنتی، حدس می‌زنم نسل‌های آینده به مرور کیفیت ژنتیکی‌شان پایین بیاید.

ممکن است یک نفر بیاید و بگوید این حرف‌ها به شما نیامده و عاشقی نکشیده‌ای که گرسنگی یادت برود. قابل رد یا تائید نیست.
به هر حال راجع‌به افسانه‌ایی و آسمانی‌اش صحبت نمی‌کنم، –با فرض اینکه همچین وجود داشته باشد- همین بالا و پایین شدن‌های هورمونی را می‌گویم که ملموس است و همه‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم. که اگر کسی از این جمع آن نوع‌اش را تجربه کرده، دعای خیری کند در حق ما ساده‌انگاران ِ سرد و گرم نچشیده که خدا بزند پس کله‌مان، قسمت ما هم بشود آن آسمانی.

خلاصه، به نظرم اینترنت جای خوبی برای پیدا کردن مخاطب، همفکر، دوست، پایه‌ی سینما، پایه‌ی تری‌سام، و لباس‌زیرنخی‌فروشی است؛ که از دوست بهترین‌هایش را همینجا دارم. به نظرم برای اعتماد به نفس‌مان هم که شده بهتر است لیلی و مجنون بازی‌های شیرین ِ زندگی‌مان را بگذاریم برای دنیای حقیقی، و دور اینترنت را خیط بکشیم، که عشق‌هایش مملو از دیستنس‌های به فاک دهنده و قبض ِ تلفن‌هایی است که رقم‌هایش از شش-هفت‌تا تجاوز می‌کند. از همه دردناک‌تر احساساتی است که عمیق نیستند، تا لااقل بشود بعد از سال‌ها خاطره‌بازی‌اش را کرد و لبخندی زد به احترامشان؛ بلکه جنس آن صفرویکی نباشد تا فقط تلخی‌اش نماند و بعد از چند ماه ِ پُر آه و پُر آب ِ چشم نرود همان‌جایی که واکاشی‌زوما در لیگ برترش توپ می‌زد.




*اشکی و لبخندی، عنوان نام کتابی از جبران خلیل جبران است.