‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

از هیولای کنجکاو تا بهانه‌ی خداوند



1. مهمان داریم. یکی از فامیل‌های دور که بعد از مدت‌ها گذرشان به این ورها افتاده. پسرک‌شان خیلی حراف است و زود خودمانی می‌شود و گیر می‌دهد ناجور. شاید 3-4-5 ساله باشد. بعد از آنکه آمده در آشپزخانه و آنجا کلی ما را به حرف گرفته، من و خواهرم را به عنوان "دوستام" به مادرش معرفی کرده. به اتاقم آمده و هر کشو را ده بار باز و بسته کرده و هر چیزی را برداشته و ‏پرسیده "این چیه؟". از چهره‌ی مصمم‌اش پیداست که حالا حالاها هم دست بردار نیست. همان طور که به "این چیه؟"هایش جواب می‌دهم اتاق را مرتب می‌کنم. عن قریب است مادرش بیاید دنبالش و آبروریزی است که اتاق مرا با این وضع ببیند.

من (با لحن مهربون)- چرا نمی‌ری پیش مامان بابات؟
امین- حالم به هم می‌خوره ریختشونو ببینم.
من- ئه؟ چرا؟
امین- تو ماشین کلی دعوا کردن، منم از دستشون عصبانیم

اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که با ابروهای بالا داده و قیافه و لحن مهربون، شبیه این خاله‌های مهدکودک بگویم، "امین جان یه پسر خوب و مودبی مثل تو که درباره‌ی مامان باباش اینجوری حرف نمی‌زنه!" اما قبل از اینکه این حرف از دهانم خارج شود این سوال برایم پیش می‌آید که خب یک پسر خوب و مودب درباره‌ی مامان باباش چطوری حرف می‌زنه؟ هر آدمی، اعم از خوب و بد و مودب و بی‌ادب حق دارد که یک وقت‌هایی حالش از دیدن ریخت یک عده‌ای به هم بخورد. حتا اگر آن عده پدر، مادر، همسر یا فرزند باشند. بگذار حالش به هم بخورد. بگذار بگردد بین خرت و پرت و کشو و دفتر کتابت، شاید چیزی پیدا کند که خوشحالش کند و یادش برود که حالش از ریخت پدر و مادرش به هم می‌خورد. او بچه است و خیلی راحت تر حال به هم خوردگی‌ها را فراموش می‌کند.



2. همان طور که دارم به این چیزها فکر می‌کنم و کاغذهای بی‌خود و باخود را روی هم تلنبار می‌کنم و در یکی از قفسه‌ها می‌چپانم، یک "این چیه؟"ی دیگر می‌شنوم. سرم را برمی‌گردانم. یک فقره لباس زیر در دست دارد و با نگاه پرسشگرش، آن را به سمت من گرفته. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که آن را از دستش بگیرم و موضوع را عوض کنم و یک چیز جالب پیدا کنم که سرش با آن گرم شود یا شاید هم مادرش را صدا کنم که بیاید این هیولای کنجکاو را ببرد. اما دلم نمی‌آید این طور کنجکاوی‌اش را در نطفه خفه کنم. سعی می‌کنم روش تربیتی را که در مورد خودمان به کار رفت را روی این طفل معصوم پیاده نکنم و خیلی منطقی برایش توضیح بدهم که "این چیه!"
من- ببین این یه جور لباسه که زن‌ها و دخترای بالغ می‌پوشن... (و کمی توضیح بیشتر)
امین- آهاااااا مامانم هم از اینا داره. ولی با این فرق می‌کنه...

و شروع می‏کند به توضیح لباس زیر مادرش! پسر غیرت داشته باش!

امین- بالغ یعنی چه قدری؟
آخر برای بچه‌ای که احتمالاً تا پنج می‌تواند بشمارد چطور می‌شود توضیح داد که 13-14سال به بعد؟! پس...
من- مثلاً مامان تو بالغ‌ئه. خواهر من بالغ‌ئه. خواهر تو بالغ نیست. من بالغ‌ام.
امین- تو هم بالغی؟
من- آره
امین (آن لباس زیر را نشان می‌دهد)- پس از اینا داری؟
من- آره
امین- ببینــــــــــــــــــــــم
من- (به دوربین نگاه می‌کنم!)

خب راه حل آسان این است که بگویم بچه پررو پاشو برو پیش مامانت. مامانش بیا اینو ببر. اما خب من که از اول تریپ تربیت صحیح برداشتم باید لااقل سعی کنم تا آخر پایش بایستم. یک چیزهایی از کتاب "از صکص تا فراآگاهی" یادم می‌آید و یک چیزهای دیگری که از دکتر هلاکویی شنیده بودم یادم می‌آمد و طبق آن‌ها برای خودم نتیجه گرفتم که الآن کار درست این است که بگذارم ببیند، تا برایش سوال نماند و فکر نکند عجب چیز سکرتی است این مقوله. عادی باشد برایش. اما من ریسک نمی‌کنم که احتمالاً بعدش برود برای پدرش تعریف کند یا از آن بدتر برای مادرش تعریف کند و مادرش هم فکر کند من قصد سو‌ءاستفاده‌ی ژنسی از پسرش را داشته‌ام.
من- نمی‌شه ببینی
قیافه‌اش را بغض‌آلود کرد. ادای بغض کردن درآورد که دلم به رحم بیاید. کتاب عکس دار برایش ورق می‌زدم که یادش برود. یادش نرفت. تا همان موقع رفتن هم ادای بغض درمی‌آورد.
متاسفم که به این زودی‌ها این سوال از ذهنش نمی‌رود، و کنجکاوی‌اش سیراب نمی‌شود.



3. تصور کنید که از بچگی هر چه سیب می‌دیدیم و می‌خواستیم به ما نمی‌دادند و نمی‌گذاشتند لب بزنیم. اگر این طور بود احتمالاً در بزرگسالی احساس غریب و خوفناکی نسبت به سیب داشتیم. هرجا حرف سیب می‏شد لبمان را می‌گزیدیم.
حوا را درک می‌کنم. من هم جای او بودم همان کار را می‌کردم. خدایمان که خودش بهتر می‌دانست "الانسان حریص بما منع"،... سیب بهانه بود. دستاویزی بود که شوت شویم اینجا تا خون‌ها بریزیم و عشق‌ها بورزیم و وبلاگ‌ها بنویسیم شاید.


4. صدایی دارد به من می‌گوید این پست را پابلیش نکن. دارد می‌گوید اگر پابلیش کردی، کامنت‌ها را باز نگذار، و اول تائیدشان کن.
صدایش شبیه همانی است که می‌گفت یک دختر خوب فلان نمی‌کند و بهمان نمی‌کند و اینطور حرف نمی‌زند و آن طور حرف می‌زند. صدایش دارد واضح‌تر می‌شود. دارد می‌گوید یک دختر خوب لباس زیرش را موضوع نوشته‌اش نمی‌کند.
جناب صدا! می‌شود بگویید یک دختر خوب راجع به چی در وبلاگش بنویسد بهتر است؟ می‌شود یک لحظه سکوت کنید؟ دارم نوشته‌ام را غلط گیری می‌کنم.



+ شما هم فید مای دیز را در گودر خرچنگ-قورباغه می‏بینید آیا؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

گیر کردن بین شمشادها


A

وقتی دوستی را در تاکسی می‏بینید.
چندین حالت وجود دارد:
1- اگر دوست شما، از شما بزرگ‏تر باشد، او کرایه را حساب می‏کند. اگر شما بزرگ‏تر باشید شما حساب می‏کنید.
2- اگر دوست شما معلم شما باشد، شما برای احترام و این‏ها کرایه را حساب می‏کنید؛ اگر شما معلم باشید، شما حساب می‏کنید که طرف ضایع شود.
3- اگر شما خانم باشید و دوست شما آقا باشد، او حساب می‏کند؛ اگر شما آقا باشید و دوست شما خانم باشد، شما حساب می‏کنید؛ اگر یک یا هر دو نفر هم‏جنس‏گرا باشند، بسته به فاعل یا مفعول بودن‏شان و جنسیت‏شان وضعیت مورد بررسی قرار می‏گیرد، که توضیحات آن در این مقال نمی‏گنجد!

حالات ترکیبی:
1- حالتی که با معلم‏تان که همجنس شما است و از شما بزرگ‏تر است:
در این حالت دو نظریه وجود دارد:
الف- او بزرگ‏تر است و شما کوچک‏تر، پس او باید حساب کند.
ب- او معلم است و شما دانش‏آموز یا دانشجو، پس شما باید حساب کنید.
ظاهراً مورد الف و ب با هم وضعیت خنثی را پدید می‏آورند، ولی اینطور نیست! اهمیت رابطه‏ی استاد-شاگرد ی بیشتر از اهمیت رابطه‏ی بزرگ‏تر-کوچک‏تر ی است. بنابراین شما باید حساب کنید!

2- حالتی که دوست شما در واقع معلم شماست و شما خانم هستید و معلم‏تان آقا هستند:
الف- او معلم است، پس شما باید حساب کنید.
ب- او آقا است پس او باید حساب کند.
ج- او بزرگ‏تر است پس او باید حساب کند.
ملاحظه می‏فرمایید که ب و ج در مقابل الف قرار دارد و دوتا به یکی! پس او باید حساب کند.

حالت خاص: شما آقا هستید و در صندلی جلو نشسته‏اید. خانمی که با شما آشنا است، و از شما کوچک‏تر است در صندلی عقب نشسته است. دو نفر دیگر هم کنارش نشسته‏اند. پول را به راننده می‏دهید و می‏گویید "این خانوم رو هم حساب کنید" راننده می‏پرسد "کدوم را؟". در این زمان شما گیج می‏شوید و خیلی بد است که بگویید "اولی از سمت شاگرد" بنابراین باید بگویید "همه رو کلن".*

B

یکی از دوستان مادرم که اتفاقاً همسایه‏مان هم هستند، بسیار شدید احوال‏پرسی می‏کنند؛ طوری که وقتی ایشان را می‏بینم، اگر در پیاده‏رو باشم می‏روم به خیابان و اگر در خیابان باشم، می‏روم به پیاده‏رو، آن هم از بین یک عالمه بوته‏ی شمشاد!
ایشان با سرعت 5k/s (کلمه بر ثانیه) احوال‏پرسی می‏کنند و من مجبورم مدام بگویم "مرسی" "لطف دارین". تازگی یاد گرفته ام وقتی کسی می گوید "سلام برسون" نگویم "مرسی" بلکه بگویم "بزرگواریتون رو می‏رسونم" ولی این جمله طولانی است و قبل از اینکه جمله‏ی من تمام شود شخص تعارف کننده جمله‏ی تعارف آمیز بعدی را شلیک کرده. در این صورت مجبورم جمله را نصف کاره رها کنم یا خیلی تند آن را ادا کنم، که در هر دو صورت جلوه‏ی زیبایی ندارد و مسخره به نظر می‏رسد. راه دیگر این است که بدون توجه به اینکه تعارف کننده، جمله‏ی بعدی را شروع کرده، خیلی آرام و باادب، و شمرده بگویم "بزرگواری شما رو می رسونم" و کاری نداشته باشم که طرف دارد من و خودش را خفه می‏کند که به دایی و خاله و همسایه و دوست و آشنا سلام برسانم. بله این طور بهتر است. اگر بخواهم برای هر سلام رساندنش بگویم "بزرگواری تون رو می رسونم" خیلی مسخره می شود. هم اینکه تعداد بالا می‏رود و هم اینکه ادا کردن آن تندتند و بی‏معنی می‏شود.

C

وقتی که در مهمانی نشسته‏اید و میوه پوست می‏کنید.
میوه را پوست کنده‏اید و قاچ قاچ هم کرده‏اید. دست راست شما یک خانم نشسته و طرف چپ هم یک آقا که معلم‏تان...
محض رضای خدا بس کنید! میوه را خودتان بخورید لطفاً! دیگر کسی میوه‏ی قاچ قاچ شده و دست‏مالی شده‏اش را به کسی تعارف نمی‏کند!

D

دست دادن!
قواعد کرایه تاکسی حساب کردن برای دست دادن هم برقرار است. ولی در ایران که یک کشور اسلامی است قضیه کمی فرق می‏کند. به شرح و بسط موضوع نمی‏پردازم. خودم را می‏گویم.
در فضای خانوادگی ما که تکلیف مشخص است. افرادی که اصطلاحاً نامحرم هستند دست نمی‏دهند.
حالا بحث سر دوستان و آشنایانی است که با فامیل من ارتباطی ندارند. بعضی از دوستان و آشنایان که آقا هستند معتقد و ملتزم به دستورات دین مبین اسلام هستند و مرتکب گناه می‏شوند اگر با آن‏ها دست بدهم. بعضی هم مرتکب گناه نمی‏شوند خب! با آن‏ها دست می‏دهم. اما چطور می‏شود تشخیص داد؟ نمی‏شود به راحتی تشخیص داد. آدم هم خوشش نمی‏آید دستش را دراز کند و با کسی دست بدهد که فکر می‏کند می‏رود جهنم اگر دست بدهد، و چون نمی‏شود راحت تشخیص داد. پس من کلاً دستم را جلو نمی‏آورم برای دست دادن. موضوع خیلی پیچیده است و من در واقع خودم را راحت کرده‏ام. اما اگر آقایی دست بدهد، من هم دست می‏دهم و از آن دسته هستم که فکر می‏کنم آدم نمی‏رود جهنم.

کاش نامه:
کاش هر کسی کرایه خودش را حساب می‏کرد مگر در مواردی که یکی پول خرد نداشت.
کاش همه به یک "سلام" اکتفا می‏کردند که مجبور نشوم از پیاده‏رو بزنم به باغچه و از بین شمشادها خودم را برسانم به خیابان یا برعکس.
کاش همه میوه خودشان را کوفـ... نوش جان می‏کردند.
کاش همه با همه دست می‏دادند.

-----------------------------------------------------------------------
* پسرعمویم دقیقاً این کار را برای دختر همسایه‏شان انجام داده بود! یعنی کرایه هر سه نفر را حساب کرده بود :)))


۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

Child Labor


1- یکی از آشنایان خانوادگی که یک آقای میانسالی هستند، سرشان داد می‏زند و با تندی آن‏ها را از خودش می‏راند و می‏گوید باید از این کار بدشان بیاید و "مرد" شوند.

2- مادرم گاهی شیشه را می‏دهد پایین و اسمشان را می‏پرسد و می‏گوید چقدر اسمشان قشنگ است و می‏پرسد کلاس چندم هستند و یک پولی هم بهشان می‏دهد.

3- پروین، -یکی از دوستان- همیشه یک 200تومانی می‏گذارد کف دستشان و لبخندی هم می‏زند و تمام.

4- بی‏اف سابقم شدیداً مخالف است با کمک کردن به این بچه‏ها و همچنین گدایان کوچه و خیابانی؛ چون به نظرش گداپروری است و 4تا حدیث هم از نهج‏البلاغه و این ور اون ور می‏آورد که آره، نباید کمک کرد؛ و اینکه این کمک نکردن به سود خودشان و جامعه است.

5- منیژه -یکی از دوستانم- چنان قربان و صدقه‏شان می‏رود و بهشان پول می‏دهد و شکلات از کیفش بیرون می‏آورد که چند ثانیه بعد 10-12تایی عین مور و ملخ از سر و کولمان بالا می‏روند.

6- شبنم قلی‏خانی در فیلم "مریم مقدس"، به کسانی که برای شفا نان طلب می‏کردند کمک می‏کرد و وقتی آن خانمه گفت آن زن دروغ گفت و نان را برای شفا نمی‏خواست و شبنم قلی‏خانی گفت "می‏دانم"

7- محمود معظمی -همان که در شبکه‏ی ایران بیوتی به گمانم گاهی صحبت می‏کرد و اینا- می‏گفت، پول مفت ندهید و بخواهید که مثلاً شیشه‏ی ماشین را پاک کنند و پول کارشان را بدهید تا یادبگیرند که برای پول زحمت بکشند نه اینکه خودشان را لوس کنند و زبان بریزند.

8- از باجه‏ی کنار ایستگاه اتوبوس، چندتا بلیت خریده بودم و داشتم بقیه‏ی پولم را می‏گذاشتم داخل کیفم... یهو یک پسربچه‏ی دوازده-سیزده ساله که مشکل حرکتی هم داشت و خیلی سبزه بود دستم را گرفت و... فقط می‏خواستم سریع از آن محل و آن پسر دور شوم و بی هیچ حرفی 500تومانی که دستم بود را دادم و رفتم. تا چند ساعت حال بدی داشتم.

دیروز یک بچه‏ی دیگر یک ترازو گذاشته بود جلوی پایش و همین طور که از کنارش رد می‏شدم نگاهم می‏کرد و مدام این جمله را تکرار می‏کرد "تو رو خدا وزن کن". آرزو می‏کردم که کاش آن طرف خیابان بودم. از کنارش رد شدم و هیچ توجهی نکردم، خواستم یک آبمیوه بگیرم و برایش ببرم. این کار را نکردم. عذاب وجدان گرفتم.

یکی دیگر دعا می‏فروخت. خریدم...

هنوز نمی‏دانم که باید کمک کنم یا نه...  اگر بدانم که "باید کمک کنم" یا  "نباید کمک کنم" خیالم راحت می‏شود. اما هنوز چه کمک کنم و چه کمک نکنم، تا چند دقیقه حالم بد است و آرزو می‏کنم که ای کاش آن طرف خیابان بودم و نگاهم به نگاه‏شان نمی‏خورد.

------------------------------------------------------------------------------

بعدن نوشت: به نتیجه‏ی قطعی نرسیدم...
اما فکر می‏کنم باید کمی بی‏رحم‏تر باشم.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

آواز دلپذیر

کسی را تصور کنید که لبه‏ی صندلی نشسته‏است و با چهره‏ی اخمالو و موهای ژولیده خیره شده به صفحه‏ی مونیتور. تند تند تایپ می‏کند. گاهی مدادش را از پشت گوش‏ برمی‏دارد و یک چیزهایی یادداشت می‏کند.
دست‏ش به لیوان خالی نسکافه برخورد می‏کند. لیوان می‏افتد. بلند می‎شود تا آن را از روی زمین بردارد و... صدای اذان! یعنی صبح شد؟! چه زود!

این تصویر دو شب قبل من بود. وقتی که داشتم یک مقاله‏ی طولانی را برای درس زبان تخصصی ترجمه می‏کردم. این روزها، شب‏زنده داری‏های زیادی داشته‏ام و این عاقبت دانشجوهایی‏ست که درس نمی‏خوانند.
اما این شب‏زنده‏داری با بقیه تومنی صنـّار توفیر داشت.

می‏خواستم عالی باشد. با گوگل ترنسلیت ترجمه می‏کردم؛ آن را می‏خواندم؛ معنی کلمه‏هایش را پیدا می‏کردم؛ سعی می‏کردم مفهوم جمله را بفهمم؛ برای این جمله ترجمه مستقیم بهتر است یا یک جورایی نقل به مضمون کنم؟! و اگر نمی‏فهمیدم باز تکرار این مراحل. و این‏ها برای یک جمله... حالا جمله‏ی بعدی... حالا پاراگراف تمام شد؛ این جمله‏ها به هم نمی‏آیند! دوباره از اول...
استادم احتمالاً به این چیزها دقت نکند. دوخط بخواند و نمره را بدهد و کار من با کار کسی که از گوگل ترنسلیت کپی پیست کرده است برایش تفاوت نداشته باشد. اما من عاشق ترجمه کردن هستم و برایم مهم است. برایم تفریح است.
شب امتحان ریاضی، سی دقیقه درس می‏خواندم؛ و سی دقیقه رویا می‏بافتم!
این کجا و آن کجا؟!

غبطه می‏خورم به آن مترجمی که روزی 12ساعت ترجمه می‏کند و بعد دست‏هایش را می‏کشد و می‏گوید "آخیــــــــش".
او ترجمه می‏کنند؛ در حالی که من خودم را به زور چسبانده‏ام به کتاب #C و منتظرم کسی صدایم بزند، یا موبایلم زنگ بخورد تا چند لحظه به بهانه‏ای از آن کتاب لعنتی دور باشم.
او ترجمه می‏کند؛ و من به خودم امیدواری می‏دهم که وقتی درس من و او تمام شد، بازار کار او افتضاح است و من شده‏ام یک پا خانوم مهندس!

دل‏م برای خودم و آن‏کسی که تحت شرایطی به زور مترجمی می‏خواند، می‏سوزد.
کاش در کشورم، این امکان وجود داشت که دانش‏آموزان به فاکتور "علاقه" بیشتر توجه کنند تا "بازارکار".
کاش با علاقه رشته‏ای را ادامه می‏دادیم و مطمئن بودیم اگر در این رشته ماهر باشیم، بازار کارش را هم پیدا می‏کنیم.
اما...
ما همچنان می‏آییم و در وبلاگ‏هایمان غر می‏زنیم و
کشورمان همچنان در حال تولید مهندس‏های زپرتی و مترجم‏های بی‏حوصله است.



باد در گوش بلوط‏های بلند همان قصه‏ی شیرین را حکایت می‏کند که با تیغه‏های ظریف و باریک علف می‏گوید،
و تنها آن کس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل کند.



جبران خلیل جبران/پیامبر
---------------------------------------------------------------------
+ به دنبال استقبال میلیونی (!!!) شما ملت غیور بلاگ پرور از آن یکی وبلاگ پرشین‏بلاگی‏مان برای کامنت گذاشتن، 4-5تا کامنتی که در این مدت آن‏جا دریافت کرده بودیم عیناً به اینجا منتقل شد و آن خانه متعاقباً طی یک عملیات انتحاری منهدم خواهد شد.
(ببخشید که کامنت‏هایی که خصوصی بود رو نمی‏تونم به اینجا منتقل کنم. در هر صورت ممنونم.)

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

به خانمی که دیروز ظهر در ایستگاه امام خمینی مرد


سلام خانم، نمی‏دانم شما الآن کجا هستید و آنجایی که هستید به اینترنت دسترسی دارید یا نه. اگر دسترسی داشته باشید مطمئن‏ام در مورد خودتان سرچ می‏کنید و امیدوارم به اینجا برسید و یادداشتم را بخوانید.
من یکی از مسافران قطار مترویی بودم که با شما برخورد کرد. خواستم خط‏‏ ام را عوض کنم. زمین از خون شما قرمز بود و عده‏ای جمع شده بودند. دوست داشتم یک قطار جلوتر سوار می‏شدم، و شما را کنار ریل می‏دیدم، از شما ساعت می‏پرسیدم و شما ساعت را می‏گفتید و من با دیدن چهره‏ی مضطرب‏تان می‏گفتم: "مشکلی هست؟ می‏تونم کمک کنم؟" ...نه... من هیچ وقت این را نمی‏گفتم. خیلی وقت است خودم را عادت داده‏ام که به کار کسی کار نداشته باشم. چهره‎ی مضطرب شما را هم مثل صدها چهره‏ی مضطرب دیگر، مثل صدها ابروان گره کرده‏ی دیگر، مثل صدها چشم نگران دیگر، از نظر می‏گذراندم و چند ثانیه بعد، حتا قیافه‏تان را به یاد نمی‏آوردم.
به جسدتان نگاه نکردم. فکر کنم طاقت‏ نداشتم. اما دخترک پنج یا شش ساله‏ای را دیدم که در آغوش مادر رنگ پریده‏اش بی وقفه جیغ می‏کشید. شما حدس می‏زنید او تا چه مدت دیگر، تا چند ماه دیگر، تا چند سال دیگر شب را با کابوس به صبح برساند؟
انصافاً برای خودکشی روش خوبی ست؛ امکان بازگشت ندارد و در یک لحظه تمام می‏شود. کاش در یک ایستگاه خلوت‏تر این کار را می‏کردید.
آنقدر از همه چیز خسته شده بودید که دیگر به این مسائل پیش‏پا‏افتاده توجه نداشتید. در هر صورت شاید نتوانم حدس بزنم که مشکلات زندگی شما چه چیزهایی بوده‏است. شاید بی‏پول بودید، شاید با همسرتان مشکل داشتید، شاید خواستید از کسی انتقام بگیرید، شاید هم هیچ کدام، اصلاً نمی‏دانم. اما بی‏شک پوچی و تنهایی عظیمی را در خود حس می‏کردید. احساس گناه، سردرگمی، ناامیدی و افسردگی را هم چشیده‏بودید.
غرض از مزاحمت یک سوال بود. زیاده‏گویی مرا ببخشید.
می‏دانم که دیگر مسئله‏ی مالی ندارید و با همسرتان هم دچار مشکل نیستید؛ اما پوچی‏تان هم رفع شده؟
--------------------------------------------------------------------------
+زندگی با به دنیا آمدن آدم‏ها شروع نمی‏شود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع می‏شود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگی‏هایی را نزنیم که شروع نشده تمام می‏شود.
- ژوزه ساراماگو-

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

گروه شکارچیان

تنها چیزی که در مورد جام جهانی توجه‏ام را جلب کرده، آهنگ زیبا و موزیک ویدیو زیباتر Waka waka از شکیرا است.



Tsamimna mina eh eh 
Waka waka eh eh
Tsamina mina zangalewa                
This time for Africa

بیا اِه اِه
یه کاری بکن اِه اِه
اهل کجایی؟
حالا نوبت آفریقاست*



"هزاران سال مردان دسته‏جمعی به شکار می‏رفتند و زنان میوه و دانه می‏چیدند و بچه‏داری می‏کردند. مردان می‏دویدند، تعقیب می‏کردند، پاورچین به شکار نزدیک می‏شدند، و از مهارت‏های ادراک سه بعدی خود برای صید شکار یاری می‏جستند. اما در پایان قرن هجدهم روش‏های نوین و توسعه یافته‏ی کشاورزی این توانایی‏ها را به حاشیه راند. بین سال‏های 1800 و 1900 مردان تمام توپ‏های موجود در بازارهای امروز را اختراع کردند. بنابراین در حقیقت بعد از گذشت صدها هزار سال هنوز چیزی عوض نشده است؛ مردان هنوز شکار می‏کنند و زنان هنوز به بچه‏داری می‏پردازند. مردان با تماشای قهرمان ورزشی خود همذات‏پنداری می‏نمایند و ضربه‏های او را ضربه‏های خود و موفقیت او را موفقیت خود می‏شمارند و با خوشحالی نعره می‏کشند. وقتی داور خطای بازیکن یا تیم محبوب مرد را می‏گیرد، به او دشنام می‏دهند (هر چند داور صدای او را نمی‏شنود).
بعد از آن‏که انگلیس جام قهرمانی 1966 را برد، در سراسر بریتانیا نمی‏توانستید مردی را بیابید که نتواند اسم بازیکنان، گل‏هایی که نزدیک بود به ثمر برسانند یا به ثمر رساندند، و اشتباهات تاکتیکی سراسر بازی را از حفظ بگوید؛ در حالی که بسیاری از آقایان نام خواهرزاده‏ها و تاریخ تولد همسرشان را فراموش می‏کنند."**

بله... و همچنان آقایان در حال تماشای مسابقه‏ی فوتبال و نعره زدن هستند و خانم‏ها موزیک ویدیوی شکیرا نگاه می‏کنند و با آهنگ‏ش قر می‏دهند...

بله... اینگونه است برادر، که فوتبال به شما این امکان را می‏دهد تا دوباره عضوی از گروه شکارچیان باشید...

از میان فوتبالیست‏ها، از رونالدینیو خوشم می‏آید. برزیلی است، نه؟ از اسم‏ش برمی‏آید که برزیلی باشد. اگر برزیل یک طرف مسابقه‏ی فینال بود، مرا خبر کنید تا کمی تخمه ژاپنی بخورم و نعره بزنم.

-----------------------------------------------------------------------------------
* برای ترجمه‏ی این قسمت لیریک، از یه جایی کمک گرفتم.

**خلاصه‏ای از چند صفحه‏ی کتاب "چرا مردان دروغ می‏گویند و زنان گریه می‏کنند"/ نوشته‏ی باربارا و آلن پیز

+ دانلود آهنگ Waka waka
4.7MB

+ اینجا را گذاشته‏ام فقط برای کامنت. این کامنت‏دونی بلاگ اسپات حسابی قاطی کرده دیگه!

+ امتحان‏هایم که تمام شد و پروژه‏ی لعنتی را که تحویل دادم، باید یک دستی به سر و روی اینجا بکشم. چند روزی نیستم. به خاطر امتحان‏ها.

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

کلیسا


آنچه می‏خوانید، ممکن است گسسته باشد و در آخر به نتیجه‏ای نرسد، این‏ها حاصل تناقضات و مشغولیات ذهن این جانب است! در هر حال برای اینکه کمی قابل تجزیه باشد، شماره‏گذاری کرده‏ام.
.
مدتی بر این عقیده که باید در برابر ظلم ایستاد و کوتاه نیامد پافشاری می‏کردم. و... خیلی کارها که به خاطر مسائل امنیتی از گفتن‏اش صرف نظر می‏کنم.
1. مادرم با تندروی‏هایم مخالف بود و می‏گفت زمان انقلاب هم مردم احساساتی عمل کردند و ما کورکورانه به خواسته‏هایمان پافشاری کردیم و نه تنها به آنچه می‏خواستیم نرسیدیم بلکه حداقل 30 سال عقب افتادیم.
یکی از جواب‏هایم در چنین بحث‏هایی این بود که می‏گفتم وظیفه‏ی شرعی‏مان است که در برابر ظلم ایستادگی کنیم و برایش آیه و حدیث می‏آوردم و اینکه حق گرفتنی است، نه دادنی. و جواب‏های دیگر که از نظر خودم خیلی دندان شکن بودند، و بعضاً بودند.
2. چند وقت پیش از این، عمویم، کتاب "جامعه‏شناسی نخبه‏کشی" را به من معرفی کرد. خواندنش هنوز تمام نشده. چند جمله از آن را اینجا می‏آورم.
در مقدمه آمده:
"...خواستم این کتاب را به دوستانی ارائه نمایم که تصور می‏کردند با تغییر یک فرد یا چند نفر و به صورت حاضر و آماده می‏توان تحولات عظیمی در ساختارهای اقتصادی-اجتماعی-سیا#سی ایران به وجود آورد که خوانندگان خواهند دید که چنین چیزی از تحلیل‏های این کتاب بر نمی‏آید."
"...می‏خواستم نشان بدهم که اگر صد بار با استبداد به هر علت گلاویز شویم و آن را تحویل دیگری بدهیم، تا ساختارها، استبداد پرور هستند همچنان به تولید محصول خود خواهند پرداخت."
با خواندن این جملات به یاد آن آیه می‏افتادم که: ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.
کسانی هستند که دروغ‏های آشکار را می‏شنوند و خیلی چیزها را می‏بینند و باز هم از "او" و "او" طرفداری می‏کنند. آن‎ها هم‏وطنان‏مان هستند! آن قدر که خودشان می‏گویند زیاد نیستند ولی اقلیت هم نیستند!
آیا درست است که نوک پیکان را به سمت "او" بگیریم و مسبب تمام کم کاستی‏ها و عقب‏ماندگی‏ها و فساد و... بدانیم‏اش؟ شاید مسبب خود ما هستیم! "او" به کنار، هر چند سهم بسیار عظیمی در این قضایا دارد. سهم من چیست؟ سهم تو چیست؟ آگاه شدن! آگاه شدن! که لازمه‏ی آن متعصب نبودن است. که آفت آن مغرضانه اندیشیدن است. و بــــــــعد... آگاه کردن.
سهم من شاید این است که به عنوان یک واحد از این جامعه، سعی کنم انسان باشم و آگاه.
3. با دوستم میم، درباره‏ی تغییر از بالا به پایین، یا از پایین به بالا بحث می‏کردیم. می‏گفت بالاخره باید تغییر از یک جایی شروع شود. و می‏گفتم مهم است که از کجا شروع شود. و می‏گفت شاید. اما این که مردم مثل گوسفند هر چه بهشان تحمیل شد قبول نکنند، به نوعی تغییر فردی است. و می‏گفتم این که مردم بیایند در خیابان و شعارهای حقوق بشری سر بدهند و بعد بروند در اداره‏ها رشوه بگیرند و بدهند و پول صرفی بخورند و دروغ بگویند و سر هم کلاه بگذارند چه فایده دارد.
نه من از گفته‏هایم مطمئن بودم و نه او، و اطلاعات هر دویمان محدود بود. این هم مثل خیلی دیگر از بحث‏ها به علت ناآگاهی، پایان‏نیافته رها شد.
انگار به درک بهتری رسیده‏ام و فکر می‏کنم که تغییر باید به طور نسبی، و به اقتضای شرایط، در هر دو زمینه‏ صورت بگیرد.
هم در زمینه‏ی اخلاقیات، و هم در اعتراض به نابه‏سامانی.
از کتاب "خلبان جنگی" اثر آنتوان دوسنت اگزوپری:
"... ما از هر انسانی می‏خواستیم که نسبت به دیگران خطا نکند. هر سنگی نسبت به سنگ‏های دیگر بدی نکند. و واقعاً، وقتی که آن‏ها همگی در دشتی روی هم ریخته‎اند، نسبت به هم بدی نمی‏کنند. اما آن‏ها نسبت به کلیسایی که می‏توانستند بسازند بدی می‏کنند، و کلیسایی که به آن‏ها اعتبار می‏بخشید...."
"... انسانی برای کلیسا می‏میرد، و نه برای سنگ‏های کلیسا. برای مردم، و نه جمعیت. او از عشق انسان می‏میرد، که عشق انسان سنگ بنای ساختمان جامعه باشد..."
در این جمله‏ی دوم، مردن را صرفاً مرگ برداشت نکردم، بلکه آن را، پرداختن بها، پنداشتم.
بیایید بی اطلاع از شیوه‏ی ساختن کلیسا نباشیم.
بیایید توده‏ی سنگ‏های رها شده بر زمین نباشیم.
بیایید کلیسا بسازیم.
بیایید آگاه باشیم.
بیایید سبز باشیم. واقعاً سبز باشیم...
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را...
-حمید مصدق-
---------------------------------------------------------------------------------------------
+ بعضی از کامنت‏ها را اینجا می‏آورم...
در فضای سیطره حکومت استبدادی، چه بیندیشید که اصلاح از بالا چاره ساز است و چه از پایین، شاید چندان متفاوت نباشد. چندی پیش همین بحث به طور مفصل بین چند نفر از دوستان در گرفت که خواسته باشید حاصل را به طور مفصل خدمتتان نقل خواهم کرد.
طرفه این که در نهایت استبداد و دیکتا#توری راه را بر اصلاح توده‏ها و اصلاحات ساختاری اجتماعی می‏بندد.
چرا که این نوع اصلاح در جهان مدرن باید به وسیله نهاد‏ها و سازمان‏های غیر دولتی انجام شود. این نهاد‏ها و سازمان‏ها نیز در جوامع استبداد زده هیچ گاه دوام و پویایی نخواهند داشت و...
جامعه‏ای که خودآگاه باشد احتیاج به اصلاحات انقلابی ندارد. و جامعه‏ای که نیازمند اصلاحات انقلابی ست لاجرم خودآگاه نیست. پس:
نیروهای نخبه و خودآگاه جامعه باید با استفاده‏ی درست و برنامه‏ریزی شده از ناخودآگاه توده برای نجات جامعه‏شان اقدام کنند.
نسخه‏ی شما اگر از روی دست مهندس مو#سوی گرته‏برداری شده باشد یک نسخه‏ی جعلی است. ایشان باید با پذیرش رسمی ر*هبری جنبـ*ش و مسئولیت هدایت و برنامه‏ریزی، می‏توانستند و باید از انحراف جنـ*بش و از دور افتادن آن جلوگیری می‏کردند. بقیه‏اش دیگر شعر است. جنبـ*ش سبز تمام شد. برای یک بار دیگر جنبیدن باید منتظر یک شرایط ویژه‏ی دیگر باشیم. تا کی؟ هیچ کس نمی‏داند. حیف شد به نظرم! یا...هو
برزو گفت:
همین چند جمله از کتاب خیلی کنجکاوم کرد تا برم دنبالش، چون فکر می‏کنم که زده به هدف. راستش منم مثل مادر گرامی‏تان به عنوان نسل انقلابی قبل از شما به همین نتیجه رسیده‏ام و فکر می‏کنم سطح فرهنگی جامعه به مراتب تعیین کننده تر است از این که چه کسی زمام امور را در دست دارد! و باید اقرار کنم که خیلی ذوق زده‏ام که می‏بینم شما با ما فرق دارید و سبز واقعی شده‏اید. آرام و باوقار به سمت آگاهی سیا#سی/اجتماعی. رهایی بخش، راه سبز واقعی ست.
به نظر من قهرمانان امروز ایران آن‏هایی هستند که برای پیشرفت و آبادی این سرزمین تلاش می‏کنند، فارغ از جنجال <چه کسی> و با تمرکز بر سوال! مثل آقایان کلهر، پژویان و ... نه آقایان مو*سوی و کرو*بی و ... که اگر رای آورده بودند همین شرایط و همه چیز به نظر ایشان OK بود.
جنــ.ـــش سبز با کمک شما بالغ شده است، موفق باشید و پیروز.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

نسل گم شده

BBC جدا غوغا می کند با این مستند هایش. کیفیت و مجری های حرفه ای و خبر رسانی حرفه ای و... یک طرف؛ این مستند هایش هم یک طرف. امشب برنامه ی "پژواک" را دیدم که راجع به استاد محمدرضا شجریان بود. جداً لذت بردم. جداً...
یاد آن کنسرت در پیت بخیر که چون یکی از دوستانمان تار می نواخت دعوت مان کرده بود و ما هم گفتیم بهش بر نخورد رفتیم و همان یک کنسرت در پیت ِ کم جمعیت، با نوازندگان تازه کار، که درست و حسابی سازشان را کوک نکرده اند و آمده اند روی صحنه کافی بود، که جو شدیداً مرا بگیرد و تا یک ماه از صبح تا شب موسیقی سنتی گوش بدهم و در حمام صدای چه چهه ام به هوا باشد...
و فحش بدهم به هر چی خواننده ی رپ و پاپ و راک و R&B و Blue و...
و به این فکر کنم که اگر یک روز بروم کنسرت شجریان... وای... همین جوریش هم وقتی در ماشین نشسته ایم و "مرغ سحر" اش را می گذارم... روی زمین نیستم و در فضا سیر می کنم...



با دیدن این برنامه ارادتم به ایشان صد چندان شد.
موسیقی کلاسیک آن چنان که باید درک نشده. آن چنان که باید مطرح نشده، شناسانده نشده.
اگر صدای شجریان و سنتور مشکاتیان و تار لطفی درک شده بود...
نتیجه اش این هایی بود که در PMC می آیند و می شوند TOP one ؟!
حیف... حیف که پیش نسل گم شده، تاب ِ زلف معشوق جایش را داده به پر و پاچه ی امثال سوسن خانوم.
نسل گم شده... بله اسم جالبی ست برای ما... مادر و پدر های ما که تا آمدند لذت زندگی را ببرند؛ شد انقلاب و جنگ و ... اسم خودشان را می گذارند "نسل سوخته".
من اسم خودمان را می گذارم "نسل گم شده"
ما که خدای مان را گم کردیم، وطن مان را، ریشه مان را، موسیقی مان را، تاریخ و شرافت مردمان مان را،
ما گم شدیم در این هیاهوی بی مقصد...
تمام مقدسات مان قضا شد، در این قرن کافر...
-----------------------------------------------------------------------------
*آری قضا می شود همه ی مقدساتم
در بمباران شیمیایی این قرن کافر
-حسین پناهی-
+ وای خدای من! اصلاً حواسم نبود که فردا تعطیله! داشتم با فلاکت تمام به تمرین های ریاضی نگاه می کردم:یا امشب بیدار بمونم و حل کنم یا فردا زود بیدار بشم، من که صبح بیدار بشو نیستم، پس همین الآن بهتره... فردا چند شنبه ست؟! چند شنبه تعطیل بود؟! هورااااااااا!

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

بالاتر از سیاهی


دختر بیست ساله به صکص می گوید "از اون کار بدا" !!!
وقتی می گویم: "منظورت صکصه؟" لبش را می گزد و لبخند موزیانه ای می زند و نگاهش را از من می دزدد؛ و من این سوال برایم پیش می آید که چرا مرده شور نمی آید؟! و «بعضی» از فرهنگ ها و ارزش ها و اعتقادات ما را با خودش نمی برد؟! پدر و مادرهای ما از چه می ترسند؟ این همه بچه را چشم و گوش بسته بار آوردن برای چیست؟ چرا یک بچه نباید کوچک ترین چیزی راجع به مسائل جنصی بداند؟ چون نمی فهمد و ممکن است کار دست خودش بدهد؟ یا ذهنش مشغول این مسائل بشود و از نظر روحی دچار مشکل بشود و در آینده... کی نمی فهمد؟ آدم بزرگ ها یا آدم کوچک ها؟ این همه مخفی کردن از طرف خانواده ها و رسانه ها و... انگار که چنین چیزی وجود ندارد و انگار که از مهم ترین مسائل انسانی نیست. انکار وجودِ ص-کص مسخره ترین و البته ساده ترین راه است برای جلوگیری از اغفال جوانان!
اغفال؟ اغفالی بدتر از این که بر فرض از من ِ شش ساله مخفیانه سواستفاده ی جنثی بشود و من فکر کنم که یک شوخی است و مهم نیست و حتی خجالت بکشم کسی را خبر دار کنم. اغفالی بدتر از این که بر فرض من ِ یازده ساله از دخترعموی خود بشنوم که "نه! قضیه اون جورها که من فکر می کردم نیست. خدا مرا با دعا کردن به پدر و مادرم نداده است!" و با نگاه تحقیر آمیز به والدین خود نگاه کردن و تصور این که چه کار بدی کرده اند! یک کار بد که موجب به وجود آمدن من شد! وای چه کار بدی! وای چه کار بدی! وای....
و چه چیزی بیشتر از این عزت نفس یک انسان را خرد می کند که بداند با قبیح ترین عمل ممکن پا به زندگی گذاشته است؟!
بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ از این بدتر هم می شود؟ این روش کارآمد بوده؟

امروزه شرافت انسان پست تر و پست تر به قهقرا فرو می رود. برخی از مردم نابودی معیارهای اخلاقی را سبب آن می دانند؛ برخی دیگر آن را به تاثیرات کالی یوگا kaliyouga ، عصر تاریکی مرتبط می دانند. ولی تمام این ها بی معنی است. تنها تفاوت در یک چیز است: کیفیت ص-کص سقوط کرده است. ص-کص قداست خود را از دست داده است، ص-کص ادراک علمی، سادگی و طبیعی بودنش را از دست داده است. ص-کص به یک چیز تحمیلی مضمحل شده، به یک کابوس تبدیل شده است. ص-کص تقریبا مرتبه ای خشن یافته، دیگر عملی عاشقانه نیست.
تا زمانی که ادراکی عمیق و یک هماهنگی را وارد عمل جنثی نکنیم؛ تا وقتی که آن را روحانی ندانیم، و از آن دری به سوی فراآگاهی نسازیم؛ انسانیت بهتر، نمی تواند به وجود آید.*



-----------------------------------------------------------------------
*از کتاب "از صکص تا فراآگاهی؛ نوشته ی اوشو