نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پارهای موم و سوزنی و مويی.
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو میسوز.
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.
چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.
۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه
مزمور نودویکم، از مزامیر حضرت داوود
۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
خلع ید
من تا روز قیامت از فقدان قوهی تمیز حمایت میکنم، به شرط اینکه به سلامتی و یک جور سعادت خیلی واقعی و مطلوب منتهی بشود. پیروی محض همان راه تائو و بدون شک والاترین راه است.
اما آدمی که قوهی تشخیص و تمیز دارد، برای این کار مجبور است خود را از شعر خلع ید کند، از شعر فراتر برود. یعنی این آدم نمیتواند یاد بگیرد یا خود را مجبور کند که شعر بد را همین طوری دوست داشته باشد، چه رسد به این که آن را با شعر خوب برابر بداند. بنابراین مجبور میشود کلاً شعر را کنار بگذارد. گفتم که این کار آسانی نیست.
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران / سلینجر
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
آه من، آه زندگی…
آقای کیتینگ(رابین ویلیامز)- ما شعر رو چون زیباست نمینویسیم و نمیخونیم. ما شعر رو مینویسیم و میخونیم چون از نژاد انسانیم و نسل انسان سرشار از احساس و اشتیاقه. پزشکی، حقوق، تجارت، مهندسی، حرفههایی شریف و برای تقویت زندگی لازمند. ولی شعر، زیبایی، تخیل، عشق، اینا چیزایی هستن که ما به خاطرشون زنده میمونیم.
به قول وایت من: "آه من، آه زندگی سراسر تکرار، پر از سلسله عهد شکنیها، با شهرهایی سرشار از حماقت، چه چیز خوبی در این میان وجود دارد؟ آه من، آه زندگی..." و جواب اینه که: تو اینجایی؛ اون زندگی وجود و هویت داره، و اون بازی قدرتمند ادامه پیدا میکنه و شما میتونید یک شعر اهدا کنید. و اون بازی قدرتمند ادامه پیدا میکنه و شما میتونید یک شعر اهدا کنید. شعر شما چی خواهد بود؟
۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه
به همین خاطر است که فرشتگان برگشتهاند و باید به آنها کمک کرد*
۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
حالت ِ درد
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
آیا ستارهها بزرگ و گرد هستند؟
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
Nostalgia
پطرس پسری کوچک و فداکار از مردم هلند بود. در کشور هلند سرزمینهایی هست که از سطح دریا پستتر است. برای اینکه آب دریا این زمینها را فرا نگیرد در کنار دریا سدّهایی دراز و پهن ساختهاند. پدر پطرس نگهبان یکی از این سدّها بود. او هر روز صبح از خانه خارج میشد و به سرکشی سدّ میرفت.
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
زادمرگ
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
عقاب ها
روزی بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند و بره اش را برانداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد. هنگامی که این دو رقیب همدیگر را دیدند با فریادهای خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند. گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد. ۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
universal GOOD

