‏نمایش پست‌ها با برچسب گفت.... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گفت.... نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

به مویی

نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پاره‌ای موم و سوزنی و مويی.
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو می‌سوز.
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.
چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.
تذکرة الاولیا / ذکر رابعه عدویه    

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

مزمور نودویکم، از مزامیر حضرت داوود

آنکه در ستر حضرت اعلی نشسته است، زیر سایه‌ی قادر مطلق ساکن خواهد بود. درباره‌ی خداوند می‌گویم که او ملجا و قلعه‌ی من است. و خدای من که بر او توکل دارم. زیرا که او تو را از دام صیاد خواهد رهانید. و از وبای خبیث. به پرهای خود تو را خواهد پوشانید و زیر پرهایش پناه خواهی گرفت. راستی او ترا مجن و سپر خواهد بود. از خوفی در شب نخواهی ترسید و نه از تیری که در روز می‌پرد، و نه از وبایی که در تاریکی می‌خرامد، و نه از طاعونی که وقت ظهر فساد می‌کند. هزار نفر به جانب تو خواهند افتاد، و ده هزار به دست راست تو، لیکن نزد تو نخواهد رسید. فقط به چشمان خود خواهد نگریست، و پاداش شریران را خواهی دید. زیرا گفتی تو ای خداوند ملجای من هستی، و حضرت اعلی را ماوای خویش گردانیده‌ای. هیچ بدی بر تو واقع نخواهد شد. و بلایی نزد خیمه‌ی تو نخواهد رسید، زیرا که فرشتگان خود را درباره‌ی تو امر خواهد فرمود تا در تمامی راه‌هایت تو را حفظ نمایند؛ تو را بر دست‌های خود برخواهند داشت، مبادا پای خود را به سنگ بزنی. بر شیر و افعی پای خواهی نهاد، شیر بچه و اژدها را پایمال خواهی کرد. چونکه به من رغبت دارد او را خواهم رهانید. و چونکه به اسم من عارف است او را سرافراز خواهم ساخت. چون مرا خواند او را اجابت خواهم کرد. من در تنگی با او خواهم بود، و او را نجات داده معزز خواهم ساخت. به طول ایام او را سیر می‌گردانم، و نجات خویش را بدو نشان خواهم داد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

خلع ید

 
من تا روز قیامت از فقدان قوه‌ی تمیز حمایت می‌کنم، به شرط اینکه به سلامتی و یک جور سعادت خیلی واقعی و مطلوب منتهی بشود. پیروی محض همان راه تائو و بدون شک والاترین راه است.
اما آدمی که قوه‌ی تشخیص و تمیز دارد، برای این کار مجبور است خود را از شعر خلع ید کند، از شعر فراتر برود. یعنی این آدم نمی‌تواند یاد بگیرد یا خود را مجبور کند که شعر بد را همین طوری دوست داشته باشد، چه رسد به این که آن را با شعر خوب برابر بداند. بنابراین مجبور می‌شود کلاً شعر را کنار بگذارد. گفتم که این کار آسانی نیست.


تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران / سلینجر

 

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

آه من، آه زندگی…

آقای کیتینگ(رابین ویلیامز)- ما شعر رو چون زیباست نمی‌نویسیم و نمی‌خونیم. ما شعر رو می‌نویسیم و می‌خونیم چون از نژاد انسانیم و نسل انسان سرشار از احساس و اشتیاقه. پزشکی، حقوق، تجارت، مهندسی، حرفه‌هایی شریف و برای تقویت زندگی لازمند. ولی شعر، زیبایی، تخیل، عشق، اینا چیزایی هستن که ما به خاطرشون زنده می‌مونیم.

به قول وایت من: "آه من، آه زندگی سراسر تکرار، پر از سلسله عهد شکنی‌ها، با شهرهایی سرشار از حماقت، چه چیز خوبی در این میان وجود دارد؟ آه من، آه زندگی..." و جواب اینه که:  تو اینجایی؛ اون زندگی وجود و هویت داره، و اون بازی قدرتمند ادامه پیدا می‌کنه و شما می‌تونید یک شعر اهدا کنید. و اون بازی قدرتمند ادامه پیدا می‌کنه و شما می‌تونید یک شعر اهدا کنید. شعر شما چی خواهد بود؟

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

به همین خاطر است که فرشتگان برگشته‏اند و باید به آنها کمک کرد*


"تنها چیزی که رخ نداده، فاجعه‏ای هسته‏ای بود، و ما معتقدیم که هرگز اتفاق نمی‏افتد، چرا که آفرینش خدا عظیم‏تر از آن است که انسان نابودش کند.
بر طبق عقاید سنت، حالا جنگی دیگر آغاز خواهد شد. جنگی باز پیچیده‏تر که کسی را از آن گریزی نیست؛ چرا که از طریق این جنگ رشد انسان کامل خواهد شد. در این جنگ، دو جبهه خواهد بود؛ در یک طرف، آنان که هنوز به نژاد بشر ایمان دارند و می‏دانند مرحله‏ی بعدی ما، رشد عطایای شخصی است. در طرف دیگر کسانی هستند که آینده را انکار می‏کنند؛ آن‏ها که اعتقاد دارند زندگی، پایانی مادّی دارد و نیز، بدبختانه آنان که، اگرچه ایمان دارند، گمان می‏کنند راه رسیدن به روشنایی را فقط آنان دریافته‏اند و از دیگران می‏خواهند دنباله‏روشان باشند."

پائولو کوئلیو/والکیری‏ها
 
 
-----------------------------------------------------------
* اولین جمله از پاراگراف بعدی کتاب.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

حالت ِ درد


چون صحّت‏شان داد و فراغت، از ایشان آن یقین باز رفت و خیال‏اندیشی باز آمد. می‏گویند خداوندا، آن چه حالت بود که به صِدق، ما تو را می‏خواندیم در آن کُنج ِ زندان -با هزار قُل هُوَ الله بی ملامت- که حاجات روا کردی؟ اکنون ما بیرون زندان، هم‏چنان مُحتاجیم که اندرون ِ زندان بودیم تا ما را از این زندان ِ عالَم ِ ظُلمانی بیرون آری به عالَم ِ انبیا که نورانی ست. اکنون، چرا ما را همان اخلاص، برون ِ زندان و برون ِ حالت ِ درد، نمی‏آید؟ هزار خیال فرود می‏آید که عَجَب. فایده کند یا نکند؟ و تاثیرِ این خیال هزار کاهلی و ملامت می‏دهد. آن یقین ِ خیال سوز کو؟


 مولانا جلال‏الدّین محمد بلخی / فیه ما فیه

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

آیا ستاره‏ها بزرگ و گرد هستند؟



اولین شاعر جهان حتماً بسیار رنج برده است، آن‏گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آن‏چه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده، توصیف کند...

جبران خلیل جبران/نامه‎‏های عاشقانه‏ی یک پیامبر



یک انسان نخستین را به یاد می‏آورم. بدون هیچ اطلاعی از اعضا و جوارح داخلی بدنش... گاهی صدایی را در سینه حس می‏کند، که این صدا بر اثر خوشی‏ها، هیجان‏ها و ترس‏ها آهنگ تندتری می‏یابد. از خودش می‏پرسد که این صدا و این تپش چیست؟ از کجاست؟
چه هیجان خاموشی دارد، فکر کردن به جواب این سوال...

یک انسان نخسین را در نظر می‏آورم که به آسمان نگاه می‏کند. هیچ نمی‏داند زمین گرد است، هیچ نمی‏داند ستاره‏ها بزرگ و گردند، گاهی بزرگ‏تر از خورشید، بارها بزرگ‏تر از زمین، بارها دورتر... آسمان را گنبدی می‏بیند که در روز پر از نور است، و در شب... پرده‏ای رویش کشیده می‏شود. این پرده سوراخ‏های ریزی دارد که سوسوهای نور از این سوراخ‏ها به چشم او می‏تابند. یکی از این روزنه‏ها بزرگ‏تر است و آن ماه است، همان که پروانه‏ها را به خود می‏کشاند، شاید او را هم.
به نوار نورانی که از طرفی به طرف دیگر آسمان کشیده شده نگاه می‏کند. هیچ نمی‏داند این یکی از بازوهای کهکشانی است که در آن زندگی می‏کند. خودش هم در یکی از این بازوهاست و دارد به بازوی دیگر می‏نگرد. این چیزها را نمی‏داند و فقط یک جاده می‏بیند... جاده‏ای که سنگ و کلوخش ستاره است... این جاده برای کیست؟ چه کسانی را از کجا به کجا می‏برد؟ چه سوال‏های رویایی و زیبایی! می‏شود ساعت‏ها برایش خیال بافت.


یک انسان نخستین را تصور می‏کنم. در ساحل اقیانوس ایستاده و به افق چشم دوخته است. نمی‏داند زمین گرد است، نمی‏تواند تصور کند که آن طرف اقیانوس هم ساحلی مثل این باشد. آن‏جا چیست؟ آن‏جا کسی زندگی می‏کند؟ آیا یک آبشار بزرگ، دارد همه‏ی آب‏ها را در فضایی ناشناخته و بی‏پایان می‏ریزد؟ و اینگونه اولین ناخدای جهان متولد می‏شود... می‏رود و به آخر نمی‏رسد... نمی‏رسد... نمی‏رسد... می‏فهمد که سفر رسیدن نیست، سفر خود ِ رفتن است، سفر خود ِ چشم دوختن است.


-------------------------------------------------------------------------------
+ من اینجا باید از فریق تاج‏گردون تشکر کنم برای اینکه به من کمک کردند تا کد قالب را کمی دست‏کاری کنم. مرسی فریق. الآن این قالب، غایت آمال من ِ! :)
+ با اینکه این نقاشی جبران خلیل جبران رو خیلی دوست دارم، ولی اون بالا که بود من رو یاد معبد می‏انداخت. بعدن یه نقاشی یا یه عکس می‏ذارم اون بالا بالاهه.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

Nostalgia


پسر فداکار


پطرس پسری کوچک و فداکار از مردم هلند بود. در کشور هلند سرزمینهایی هست که از سطح دریا پست‏تر است. برای اینکه آب دریا این زمینها را فرا نگیرد در کنار دریا سدّهایی دراز و پهن ساخته‏اند. پدر پطرس نگهبان یکی از این سدّها بود. او هر روز صبح از خانه خارج می‏شد و به سرکشی سدّ می‏رفت.
روزی پطرس از مادرش پرسید: چرا پدرم هر روز باید به سرکشی سدّبرود. مادر گفت: اگر نرود، ممکن است قطره‏ای آب از سوراخی بچکد. در این صورت چیزی نخواهد گذشت که اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی می‏گردد. سوراخ کم‏کم بزرگ می‏شود و آب همه‏جا را می‏گیرد. بعد از آن معلوم است که بر سر من و تو و همسایگان و اهل شهر چه خواهد آمد. پطرس پرسید اگر رخنه‏ای در سدّ پیدا شود و پدرم نباشد چه کسی می‏تواند آن را ببندد، مادر به شوخی گفت: پسرکی با انگشت خود.
در یکی از روزهای نخستین ِ بهار که یخها تازه آب شده بود و لاله‏ها از زمین سر برآورده بود و لک‏لکها که از سرمای زمستان به سرزمینهای گرم رفته بودند دسته‏دسته در آسمان نمودار می‏شدند، مادر پطرس او را برای کاری به خانۀ یکی از دوستان که در ده نزدیک بود فرستاد. پطرس در کنار سدّ راه می‏رفت و گاهی ابرهای سفید را که در آسمان حرکت می‏کردند تماشا می‏کرد و گاهی چشم به درختان می‏دوخت که اندکی سبز شده بودند و از آمدن فصل بهار خبر می‏دادند.
آفتاب نزدیک به غروب بود که پطرس از ده برمی‏گشت، هوا هر لحظه تاریکتر می‏شد. پطرس جز آواز پرندگان و غوکان و صدای پای خویش چیزی نمی‏شنید. ناگاه صدای چکیدن قطره‏های آب به گوشش رسید. به سدّ که نزدیک شد، دید سوراخی در سدّ پیدا شده است و آب قطره‏قطره از آن می‏چکد. بی‏درنگ به یاد گفتۀ مادر افتاد که اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. نگاهی به دور و بر خود کرد، کسی را ندید. انگشت خود را در سوراخ فرو برد. دیگر آب نچکید، امّا انگشتش سرد شد. با خود گفت دیری نخواهد گذشت که عابری از اینجا گذر خواهد کرد. به او می‏گویم که پدرم را خبر دهد. مدّتی گذشت کسی از آنجا عبور نکرد. مِه همه‏جا را گرفت. پرندگان به خواب رفتند. غوکان نیز دیگر آواز نمی‏خواندند. دست پطرس کم‏کم بیحس شد، امّا پطرس جرأت نداشت که انگشت خود را از رخنه بیرون آورد. زیرا در این صورت، اندک‏اندک خیلی و قطره‏قطره سیلی می‏شد و آب همه‏جا را فرا می‏گرفت. دستش کِرِخ شد. فریاد کرد: پدرجان، پدرجان زود بیا، امّا جوابی نشنید. با خود گفت: تا جان در بدن دارم دست برنمی‏دارم. شوخی نیست، مادر و پدرم و همۀ اهل شهر نابود می‏شوند. چه عیب دارد که من فدای پدر و مادر همشهریان خود شوم. سرش گیج می‏خورد. شب چون قیر تاریک بود. جز آواز بومی که در دوردست ناله می‏کرد صدایی به گوشش نمی‏رسید. ساعتها گذشت. شب رفته‏رفته به پایان رسید. روشنایی در آسمان آشکار شد. مه از میان رفت و آفتاب کم‏کم برآمد. پطرس خود را کنار سدّ جمع کرده بود. هنوز انگشتش در سوراخ سدّ به‏جای بود. پدر و مادر پطرس چندان نگران نبودند، چه گمان می‏کردند پسرشان شب را در دهکده مانده است. صبح زود، مثل همیشه، پدر پطرس به سرکشی سدّ رفت. هنوز راهی نرفته بود که از دور چشمش به طفلی افتاد که بر سدّ تکیه زده بود. بر سرعتش افزود و نزدیکتر آمد. پطرس را دید که رنگش پریده است و انگشت در سوراخ سدّ دارد.
- عجب! پطرس، اینجا چه کار می‏کنی. عجله کن که مدرسه‏ات دیر می‏شود.
- پدرجان جلو آب را گرفته‏ام، مادر بارها گفته است: اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. این بگفت و از خستگی چشم برهم نهاد و بر زمین افتاد.
پدر رخنه را مُوقّتاً بست. پسر را بر دوش گرفت و به خانه برد. مادر دست و پای پطرس را مالید و خوراک گرم به او خورانید و در رختخواب خوابانید. پدر همسایگان را خبر کرد تا رخنه را به یاری هم ببندند. همسایگان که سرگذشت پطرس را شنیدند، گفتند: آفرین بر این پسر شجاع و فداکار. مرحَبا به این شجاعت و دلیری. خوشا به حال پدران و مادرانی که چنین فرزندانی دارند.


اثر مانا نیستانی


۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

زاد‏مرگ



"خورشید به آسمان و زمین روشنی می‏بخشد و در سپیده‏دمان زیباست.
ابرها باران به نرمی می‏بارند، دشت‏ها سبز است.
گزندی نیست، شادی هست، دیگران راست.
آنک البرز بلند است و سر به آسمان می‏ساید و ما در پای البرز ایستاده‏ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را می‏شناسم که هنوز می‏گویند:
آرش باز خواهد گشت..."*



و من نمی‏دانم امروز را سال‏مرگ بدانم یا زادروز.

---------------------------------------------------------------------------------------
* از بهرام بیضائی

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

عقاب ها

روزی بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند و بره اش را برانداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد. هنگامی که این دو رقیب همدیگر را دیدند با فریادهای خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند. گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو کرد و گفت: "چه شگفت کودک من! این دو پرنده ی شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند! آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی این ها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! ای کاش هرچه زودتر بین برادران بالدارت صلح و دوستی برقرار باشد." و بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار می کرد.
-جبران خلیل جبران-


۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

universal GOOD



All nature is but art, unknow to three

طبیعت سراسر هنر و زیبایی است که تو آن را نمی شناسی


All chance, direction, which thou, canst not see

و بخت و اتفاق همه تنظیم و هدایت است که تو نمی بینی


All discord, harmony, not understood good

هر آنچه که پریشانی و بی نظمی است، جمله پیوند و هماهنگی ست که هنوز شناخته نشده است.


All partial eril, unniversal good.

و هر آنچه در نظام جزء شر و فساد می نماید همه در نظام کل خیر است.

Alexander Pope
در نظام کل خیر است!