‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

سیمین بری


این آهنگ را یکی از دوستان خانوادگی‏مان سفارش داد تا برایش دانلود کنم. چون تازگی یک‏جا شنیده‏اند و خیلی برایشان خاطره انگیز بوده و ایشان را برده به پنج-شش سالگی‏شان که با پدربزرگ مرحوم می‏رفتند لب دریاچه و اینا. دوستمان از آن زمان یکی این آهنگ را یادش می‏آید که با صدای بلند پخش می‏شده، یکی هم مردم در حال شناکردن را.
خیلی زیباست...


سیمین بری گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
همچون پری افسون‏گری، آری
دیوانه‏ی روی‏ت منم چه خواهی دگر از من...
سرگشته‏ی کوی‏ت منم نداری خبر از من...


... گوش کنید... چیزی یادتان نیامد؟

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

عادت خوب، بد،...

عادت خوب:
بحث‏های بی سر وته را زود شناسایی می‏کنم و خودم را کنار می‏کشم. بحث را تمام می‏کنم یا به دیگران اجازه می‏دهم ادامه دهند و اگر نظرم را بپرسند جواب سربالا می‏دهم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که فکر کنند کم آورده‏ام. حتا اگر به این قیمت تمام شوند که فکر کنند نمی‏دانم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که بگویند من منزوی یا کمرو هستم.
مخصوصاً در شب‏نشینی‏ها یا مهمانی‏های خانوادگی که یک بحث پیش می‏آید، ابتدا با تبادل نظر پیش می‏رود و این خوب است چون با نظرات متفاوت آشنا می‏شویم، اما کم کم صحبت داغ می‏شود و طرفین سعی دارند عقاید طرف مقابل را تغییر دهند. از هم انتقاد می‏کنند و هیچکدام هم حاضر به پذیرفتن "تفاوت‏ها" نمی‏شوند.
خوشحالم که ناراحت نمی‏شوم اگر طرف مقابل‏م حرف آخر را زده باشد و من کم آورده باشم.



عادت بد:
با دیگران شوخی می‏کنم اما جنبه‏ی شوخی ندارم. از این نظر بسیار بی‏جنبه تشریف دارم.
روزی که از طرف دانشگاه رفته بودیم اردو، وقتی همکلاسی‏هایم سر یک چشمه رسیده بودند و به هم آب می‏پاشیدند، خودم را کنار کشیده بودم، مبادا که خیس بشوم.
چند روز پیش نشسته بودم و مجله ورق می‏زدم. خواهر سرش را روی پایم گذاشته بود و به یک خواب عمیق فرو رفته بود. ناگهان پایم را تکان دادم.
من- پاشو پاشو پاشو پاشو... پاشو نهار بخوریم... پاشو پاشو...
با خشم نگاهم می‏کرد در حالی که من از خنده اشک می‏ریختم و صورتم قرمز قرمز شده بود. اگر کسی با من چنین شوخی بکند تا یک هفته جواب سلام‏اش را هم نمی‏دهم.



عادت خنده‏دار:
عینک آفتابی!
بله عینک آفتابی... قبل از بیرون رفتن و قبل از اینکه مانتو و روسری بپوشم عینک آفتابی می‏زنم. اگر بیرون آفتاب نبود آن وقت عینک عزیز را می‏گذارم داخل کیفم؛ و موقع برگشتن، اول لباس عوض می‏کنم و بعد عینک آفتابی را برمی‏دارم.



عادت مسخره:
رنگ رخساره‏ام خبر می‏دهد از سر درون. وقتی خجالت می‏کشم، وقتی می‏خندم، وقتی گریه می‏کنم، وقتی عصبانی می‏شوم، وقتی کسی را که دوستش دارم می‏بینم، وقتی خیلی به چیزی فکر می‏کنم، قرمز می‏شوم. این فکر کردن دیگر خیلی مسخره است! یادم می‏آید دبیرستان که بودم گاهی سر کلاس ریاضی صورتم قرمز می‏شد. یا مثلاً سر یک امتحان سخت. قرمز شدن موقع دیدن یک شخص خاص هم خیلی ضایع است خداییش!
وقتی حال روانی‏ام بد است، وقتی گرسنه هستم، وقتی خسته هستم، وقتی ترسیده‏ام، وقتی متعجب هستم، رنگ پریده می‏شوم.
این تغییرات رنگی بسیار سریع اتفاق می‏افتد و با ناشی‏گری‏ام در دروغ‏گویی همراه می‏شود و باعث می‏شود نتوانم چیزی را پنهان کنم.
البته این بیشتر یک ویژگی است تا عادت یا رفتار.



عادت زشت:
گاهی یادم می‏رود که فلانی از من خیلی بزرگتر است و من باید لحن صحبت‏ام با او فرق داشته باشد با لحن صحبت‏ام با دوست همسن خودم.
فقط از وقتی یک نفر به من تذکر داد، خیلی سعی می‏کنم یادم نرود که از "شما" و "شناسه‏ی جمع" برای صحبت کردن با بزرگترها استفاده کنم. بیش از این نمی‏توانم رعایت کنم.
خب یک کمی بی‏ادب هستم دیگر! بالاخره هر کسی یک عیبی دارد!

-----------------------------------------------------------------------
+ بله
تصمیم گرفتم از دوستان دعوت می‏کنم که بنویسند. چند نفر رو هم اسم می‏برم...
خواب بزرگ، آکو، هیچکس، هلیا، دلقک ایرانی، کیامهر باستانی (جوگیریات)، زهرا باقری‏شاد (مکث)، آرش پیرزاده، آرش RS232 ، وحید (وب‏گپ)، وحید (خلاف جهت عقربه‏های ساعتنقش و نگار، پرهام، پرند (ماه آواره)، بهار مهرگان، کرگدن، درسا تیتان (یادداشت‏های یک بادکنک ترکیده)، آیدین (قسطنطنزیه(آیدین سیار سریع سابق))، مرحومه مغفوره، مرد مختصر، پریا (بلاگ‏می)، دافی‏نگار، علی مساوات (ذبح گوسفند در فضای مجازی)، درخت ابدی، محمدرضا (my oligarchy)، محمدرضا (بام ایران سیتی)، مالیخولیا،...

خلاصه من هر کسی را 0.1% احتمال دادم که بنویسند دعوت کردم.
شاید بازی خوبی بشه و کمک کنه بیشتر به خودمون نگاه کنیم. اگه کسی هم نخواست بازی کنه هیچ اشکالی نداره و کاملاً قابل درک هست و پیشاپیش تشکر از کسانی که بازی خواهند کرد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

گروه شکارچیان

تنها چیزی که در مورد جام جهانی توجه‏ام را جلب کرده، آهنگ زیبا و موزیک ویدیو زیباتر Waka waka از شکیرا است.



Tsamimna mina eh eh 
Waka waka eh eh
Tsamina mina zangalewa                
This time for Africa

بیا اِه اِه
یه کاری بکن اِه اِه
اهل کجایی؟
حالا نوبت آفریقاست*



"هزاران سال مردان دسته‏جمعی به شکار می‏رفتند و زنان میوه و دانه می‏چیدند و بچه‏داری می‏کردند. مردان می‏دویدند، تعقیب می‏کردند، پاورچین به شکار نزدیک می‏شدند، و از مهارت‏های ادراک سه بعدی خود برای صید شکار یاری می‏جستند. اما در پایان قرن هجدهم روش‏های نوین و توسعه یافته‏ی کشاورزی این توانایی‏ها را به حاشیه راند. بین سال‏های 1800 و 1900 مردان تمام توپ‏های موجود در بازارهای امروز را اختراع کردند. بنابراین در حقیقت بعد از گذشت صدها هزار سال هنوز چیزی عوض نشده است؛ مردان هنوز شکار می‏کنند و زنان هنوز به بچه‏داری می‏پردازند. مردان با تماشای قهرمان ورزشی خود همذات‏پنداری می‏نمایند و ضربه‏های او را ضربه‏های خود و موفقیت او را موفقیت خود می‏شمارند و با خوشحالی نعره می‏کشند. وقتی داور خطای بازیکن یا تیم محبوب مرد را می‏گیرد، به او دشنام می‏دهند (هر چند داور صدای او را نمی‏شنود).
بعد از آن‏که انگلیس جام قهرمانی 1966 را برد، در سراسر بریتانیا نمی‏توانستید مردی را بیابید که نتواند اسم بازیکنان، گل‏هایی که نزدیک بود به ثمر برسانند یا به ثمر رساندند، و اشتباهات تاکتیکی سراسر بازی را از حفظ بگوید؛ در حالی که بسیاری از آقایان نام خواهرزاده‏ها و تاریخ تولد همسرشان را فراموش می‏کنند."**

بله... و همچنان آقایان در حال تماشای مسابقه‏ی فوتبال و نعره زدن هستند و خانم‏ها موزیک ویدیوی شکیرا نگاه می‏کنند و با آهنگ‏ش قر می‏دهند...

بله... اینگونه است برادر، که فوتبال به شما این امکان را می‏دهد تا دوباره عضوی از گروه شکارچیان باشید...

از میان فوتبالیست‏ها، از رونالدینیو خوشم می‏آید. برزیلی است، نه؟ از اسم‏ش برمی‏آید که برزیلی باشد. اگر برزیل یک طرف مسابقه‏ی فینال بود، مرا خبر کنید تا کمی تخمه ژاپنی بخورم و نعره بزنم.

-----------------------------------------------------------------------------------
* برای ترجمه‏ی این قسمت لیریک، از یه جایی کمک گرفتم.

**خلاصه‏ای از چند صفحه‏ی کتاب "چرا مردان دروغ می‏گویند و زنان گریه می‏کنند"/ نوشته‏ی باربارا و آلن پیز

+ دانلود آهنگ Waka waka
4.7MB

+ اینجا را گذاشته‏ام فقط برای کامنت. این کامنت‏دونی بلاگ اسپات حسابی قاطی کرده دیگه!

+ امتحان‏هایم که تمام شد و پروژه‏ی لعنتی را که تحویل دادم، باید یک دستی به سر و روی اینجا بکشم. چند روزی نیستم. به خاطر امتحان‏ها.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

نمایشگاه کتاب گردی

ما حصل:
- مثنوی معنوی، انتشارات نامک، (فکر کنم) 10000 تومان
- جنگ و صلح، لئون تولستوی، انتشارات نیلوفر، (فکر کنم) 18000 تومان
- مائده های زمینی، آندره ژید، انتشارات نیلوفر، 4000 تومان
- منشور کورش هخامنشی، انتشارات نوید شیراز، 7000 تومان (در پاچه مان رفت)
- فنون دف نوازی، بهزاد مردانی، انتشارات دانیال، 4500 تومان
-عقل سرخ، شهاب الدین سهروردی، انتشارات مولی، 2000 تومان
- صفیر سیمرغ، شهاب الدین سهروردی، انتشارات مولی، 2000 تومان
- آواز پر جبرئیل، شهاب الدین سهروردی، انتشارات مولی، 2000 تومان
- لغت موران، شهاب الدین سهروردی، انتشارات مولی، این هم 2000 تومان
- حقیقه الحقائق، ابن عربی، انتشارات مولی، 2000 تومان
نمی دانم چرا این کتاب های 20-30 صفحه ای که چاپ با کیفیتی هم نداشت 2000 تومان بود!
- 400must-have words for the TOEFL ، انتشارات نوین پویا، 3000 تومان
- زنانی که مردان آن ها را دوست دارند زنانی که مردان آن ها را ترک می کنند، انتشارات مهر، 3500 تومان
- سالنامه "شهر من تهران"، نشر شهر، (یادم نیست)
- تحران 1473، نیما دهقانی/ محمدعلی رمضان پور، نشر شهر، 1300 تومان

خب چی کار کنم! یه عالمه بن داشتم که باید خرج می شد!

نتیجه گیری:
- تنها بروید نمایشگاه کتاب. اگر دو نفر باشید، تمام وقتتان می رود و از دو نفر بیشتر بی معنا می شود نمایشگاه رفتن.
- انتشارات کتاب هایی را که می خواهید از قبل در اینترنت search کنید و لیست کنید تا در نمایشگاه فقط به دنبال غرفه ی آن انتشارات بگردید.

صبح با کیف عزیزتر از جان مان که همه بر شباهتش با خرجین اتفاق نظر دارند راهی مصلا شدیم. با دوستم نسرین بودم و از همان ابتدا مسخره بازی را شروع کردیم.
- ببخشید، شبستان کجاست؟

- این دیوان حافظ قیمتش چنده؟
-56 تومن.
به هم نگاه می کنیم و می خندیم؛ احتمالا به بی پولی مان. و همان جا، جلوی چشم غرفه دار محترم، نیت کرده، چشم ها را بسته و فال می گیریم!
....
نتیجه گرفتیم که دونفری وقتمان تلف می شود و خداحافظی کردیم و هر کدام رفتیم سی خودمان. تنها بودن خوب است و زود کارهایم و خرید هایم انجام شد، اما...
به w.c رفتم. کسی نبود که کیفم را به او بسپارم. به چند قیافه نگاه کردم... یک خانوم میانسال سانتی مانتال با چسب روی دماغ... به نظر سانتی مانتال تر از آنی بود که دزد باشد... اما هر کس که ظاهر سانتی مانتال داشت دلیل نمی شود که درون سانتی مانتالی هم داشته باشد... یک دختر چادری که چهره ی تکیده و مظلومی داشت... خب هر کس که چهره ی تکیده و مظلومی داشت که دلیل نمی شود دلش نخواهد یک گشتی داخل کیف بنده بزند... سختی را به جان خریده، ناچار می شویم کیف به آن بزرگی و به آن سنگینی را با خود به w.c ببریم. تجربه ی خنده دار و خجالت باری بود. تا به حال با این همه بار معنوی و عرفانی (کتاب های مثنوی و سهروردی و ...) ... و من فهمیدم که برای خندیدن لازم نیست حتما با یک آدم شوخ باشی. کلی برای خودم، به خودم و پوزیشن ام خندیدم.

هنوز کارم در نمایشگاه تمام نشده بود. می خواستم به غرفه ی نشر شهر بروم و کتاب نیما دهقانی را ابتیاع کنم و او را هم ببینم، دیروز در وبلاگش گفته بود که ساعت چهار و شاید هم زودتر به آن جا می آید. رفتیم و کتاب را ابتیاع کردیم و از 4 تا 4:15 منتظر ایشان مانده، کتاب های مراقبت های دیابت و سرطان و کتاب متروی نشر شهر را نگاه کردیم و بعد هم بی خیال شده در نمایشگاه چرخ زده و آخرین قطره های بن هایمان را استفاده کردیم.

در شلوغی ها، وقتی همه در حال خفگی بودند و به هم تنه می زدند، برخی برادران زحمت کش صدا و سیما تخته ی بزرگ چوبی را که نمی دانم برای چه قسمت کوفتی از دکورشان می خواستند در میان جمعیت جا به جا می کردند.
ساعت 5-6بود که به سمت مترو بهشتی راه افتادم. و با این همه بار و بندیل یک آرزوی محال کردم و آن این بود که معجزه بشود و صندلی گیرم بیاید. نشان به آن نشان که نه تنها در ایستگاه صندلی برای نشستن نبود، بلکه داخل مترو مورد تجاوز برخی عوامل موسوم به لزبین قرار گرفتیم. کمپوت بود. کمپوت. اکسیژن برای تنفس نبود و هر چه که در ریه هایت فرو می بردی همان CO2 ای بود که از ریه های بقل دستی ات بیرون آمده بود. کودکی گریه می کرد که دارد له می شود و راننده هم گاهی یک بچه گربه ای چیزی می دوید جلوی مترو و ایشان ترمز های ناگهانی می گرفت و ...
هجوم وحشیانه ی مردم و هل دادن ها و مراعات اشخاص مسن را نکردن و ...
و من یاد آن جمله ی سیامک رحمانی افتادم: "همه چیزمان به همه چیزمان می خورد." و این که بی فرهنگی بی داد می کند و گاهی این فکر... فکر غم انگیز و مایوس کننده... که لایق آنچه به سرمان می آید هستیم... که سزاوار این مدیریت ضعیف هستیم... لیاقت بیشتر از این را نداریم. ظرفیت اش را نداریم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

Constantine





به دنبال فیلمی می گردم تا تماشا کنم. در بین سی دی ها و دی وی دی های خواهر می گردم.
من- بنجامین باتن رو داشتی. کجاست؟
خواهر- نیست؟ فکر کنم دادم دایی ببره ببینه.
و چند فیلم دیگر که دنبالشان می گردم و نیستند.
"کنستانتین"...
فکر کنم اسم یه پادشاهی بود که ورداشت انجیل رو دست کاری کرد و جنگ های صلیبی هم فکر کنم همون موقع بود! آره؟ نه... نمی دونم ...
یک آدامس گنده در دهان انداخته و مشغول تماشا می شوم.
از چند دقیقه ی اول بر می آید که از آن فیلم هایی ست که من اعصابشو ندارم. یعنی ترسناک و پر از صحنه هایی که یهو قلب آدم می آید توی دهانش. ... چند دقیقه ی دیگر هم می گذرد و... جـِلبه های بیجه ی بسیار زیبا نمی گذارند بلند شوم. تا آخر فیلم را می بینم.
از چند تا از دیالوگ ها خوشم آمد:

heaven and hell right there, behind every wall, every window. world behind the world, and we stick in the middle.
بهشت و جهنم همین جا هستند، پشت هر دیوار و هر پنجره. دنیایی در پس دنیای دیگه و ما هم مابین شون گیر کردیم.

فقط در زمان ترسه که ضمیر شرافت مندانه ات رو می بینی... و می تونه خیلی شریف باشه. بهت درد می رسونم. بهت ترس می رسونم، که بتونی بر فرازش صعود کنی.

if sweet sweet god love you, so ...... you his love.
اگه خدای عزیز عزیز عاشق توئه، پس تو ارزش عشق اون رو داری.

کنستانتین شاکی بود که چرا داره می میره، در حالی که این همه به خاطر خدا و مسیح شیاطین رو فرستاده به جهنم.
گابریل (همون نصفه فرشته نصفه انسان) بهش گفت: تو می میری چون از 15سالگی روزی سی تا سیگار کشیدی.
گر نیک وبد نزد خدا یکسان بُدی در ابتلا
با جبرئیل ماهـــرو ابلیــس هم سیماستــی

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

چیست؟ از کجاست؟

انسانیم و هر یک جدا از هم و تنها
حضور کسی یا چیزی
حسی
حس ناشناس و مرموز و فریب کاری گاهی...
گاهی...
می گوید تنها نیستی
هنگامی که در میان دوستان هستم و می خندم و می خندانم
چیزی در درونم خالی ست
که گاهی به آن فکر می کنم.
بغضی هست
نمی دانم کجاست؟
از چیست؟
شاید یک سوال است.
وقتی که شعرهای حسین پناهی را می خوانم،
وقتی دستم با کارد میوه خوری می برد،
وقتی که رویم را از نگهبان دانشگاه بر می گردانم تا سلام نکنم،
وقتی در تنهایی برای وبلاگ می نویسم،
وقتی در جمع می خندم،
بغض گلویم را می فشارد.
نمی دانم کجاست؟
از چیست؟
شاید برای این چند روزم باشد،
نه. قبل از آن بود
یا شاید از بیست و سوم خرداد شروع شد، از زمانی که عکس آن جوان را دیدم با پیشانی بند سبز، و صدای لرزان مادرش را شنیدم، و دختری که خون... و چشمانی که خیره مانده بود و بی سو می شد،*
اما نه. قبل از آن بود
وقتی به کودکی ام فکر می کنم، این بغض بود، آسان تر بود، اما بود
شاید از زمان تولد با من زاده شد
نمی دانم
نمی دانم کجاست؟
از چیست؟
شاید یک سوال است
اگر سوال است، این سوال چیست؟
کسی این به من بگوید
دانستن جوابش پیشکش...
آری... گلم، دلم، حرمت نگه دار
کاین اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟
تا کِـی؟
و به کدام مرام بمیرد.**
-حسین پناهی-
کتاب می خوانم،
همیشه تسکینم می دهد. همان صفحه ای را باز می کنم که گوشه اش تا خورده و چشم می دوزم به چند خطی که در زمانی نامعلوم زیرش خط کشیده ام:
"بیشتر آدمیان دودل اند، کورمال راه می روند، می لغزند. در کتاب ها جستجو می کنند، نزد زن جستجو می کنند، نزد خدا جستجو می کنند، همه جا در جستجوی آن چیزی هستند که در باطن شان نهفته است..."
این از کتاب "رفیق اعلی" بود. نوشته ی کریستین بوبن.
---------------------------------------------
*...و همان طور که لباس می پوشیدم، در این فکر بودم: «آخرین لحظات زندگی انسان چه شکلی است؟»
آنتوان دوسنت اگزوپری/ خلبان جنگی
** دانلود دکلمه ی این شعر با صدای حسین پناهی

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

A bientot*

می خواهم زبان فرانسه یاد بگیرم.
آدم رو سگ بگیره، ولی جو نگیره!

  • چند روز پیش با دوستی آشنا شدم که فوق لیسانس زبان فرانسه بود. وقتی فحش های فرانسوی ازش می پرسیدم خیلی لذت می بردم. بیشتر از انگلیسی!

  • آهنگ Et si tu n'existais pas رو گوش دادم و یه جمله اش رو می تونم باهاش بخونم و کلی لذت می برم.

  • این فکر قلقلکم می ده که خوندن شازده کوچولو به زبان اصلی چه کیفی داره.

  • کریستین بوبن رو بگو! ترجمه شو می خونیم اینقدر حال می کنیم؛ فکر کن متن اصلیش چیه!

  • و در نهایت خوشم می آد یه زبون رو بفهمم که بقیه متوجه نمی شن. با همین انگلیسی ِ دست و پا شکسته ام هم ذوق می کنم وقتی یه آهنگ انگلیسی گوش می دم و می فهمم چی می گه. وقتی یه فیلم رو بدون زیر نویس می بینم و یکی باهام حرف می زنه و من می گم: هیس هیس! بذار ببینم! (حالا شاید 30% حرفاشون رو بفهمم!)
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pourquoi j'existerais?
Pour trainer dans un monde sans toi
Sans espoir et sans regrets.
و اگر تو وجود نمی داشتی
من چرا می بودم؟
تا در جهانی بدون تو سرگردان باشم
بی هیچ امید و افسوسی.
.
.
.
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pour qui j'existerais?
Des passantes endormies dans mes bras
Que je n'aimerais jamais.
و اگر تو وجود نمی داشتی،
به من بگو که به عشق چه کسی زندگی می کردم؟
رهگذرانی خواب آلوده در میان بازوانم
که هرگز دوستشان نمی داشتم.
.
.
.
Et si tu n'existais pas
Je crois que je l'aurais trouve
Le secret de la vie, le puorquoi,
Simplement puor te creer
Et pour te regarder.
و اگر تو وجود نمی داشتی
ایمان دارم که می یافتم
راز زندگی را، چرایی آن را،
تنها برای آن که تو را بیافرینم
و تو را به نظاره بنشینم.
دانلود Et si tu n'existais pas
(3.2MG)
------------------------------------
+ دو تا چیز از این شعر یاد گرفتم:
1- et یعنی "وَ"
2- n-existais همون exist خودمونه.
+چه شعر لطیفی داره! چه رومانتیک! چه عمیق! یاد سوسن خانوم افتادم و این چیزایی که این روزا باکلاسیه گوش دادنشون! هدیه می گفت: "چه دارد بر سر سلیقه های ما می آید؟!" واقعا چی شده که اینجوری شده؟
* به امید دیدار (اَ. بی یَن تُ)

ماه پیشانو


تمام دیشب این آهنگ را خواب می دیدم.
آخ ماه پیشانو جان... ماه پیشانووو...
دانلود (همراه با اسلاید)

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

عقاب ها

روزی بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند و بره اش را برانداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد. هنگامی که این دو رقیب همدیگر را دیدند با فریادهای خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند. گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو کرد و گفت: "چه شگفت کودک من! این دو پرنده ی شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند! آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی این ها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! ای کاش هرچه زودتر بین برادران بالدارت صلح و دوستی برقرار باشد." و بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار می کرد.
-جبران خلیل جبران-


۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

کتاب کوچک TA



- آیا کسی انگشت اشاره اش را با سرزنش جلوی صورتت می آورد تا تو را تحقیر کن؟ این فرد مثل والد رفتار می کند و تو احساس کودک بودن می کنی. کودک شیطانی که پدر و مادر او را برای تنبیه به اتاقش می فرستادند. اگر یک یا هر دو والدینت اغلب چنین رفتاری با تو داشته اند، تو الآن بیشتر عیب جو هستی تا یاری دهنده، بیشتر پرخاشگر هستی تا مهربان.

- وقتی احساس های غیر خوب تو را از پا در می آورند تو دکمه ی بالغ خودت را فشار می دهی و از خودت می پرسی، «چه اتفاقی در دوران کودکی برایم افتاده که احساس خوب نبودن دارم؟» «من می دانم که امروز نباید این احساس را داشته باشم» سپس دکمه ی قدیم پیام های غیر خوب را خاموش می کنیم. بالغ درون تو باید روی این موضوع کار کند. تو برای مدت خیلی خیلی طولانی طور دیگری بوده ای.

- بزرگسالان هرگز در مدرسه TA نخوانده اند و بچه ها هم امروز نمی خوانند. متاسفانه شما یاد نمی گیرید که چرا احساس های متفاوتی دارید. مسلما احساس ها اگر مهم تر نباشن به مهمی ریاضی و علوم هستند.

- وقتی خودت را دوست داشته باشی می توانی برای خودت و دیگران والدی مهربان باشی؛ از رئیس دفترت گرفته تا دوستی که هر روز می بینی.

- وقتی دکمه ی بالغت فشار داده شود، رایانه ات شروع به کار می کند. از خودت بپرس:
آیا چیزی که امروز برای خودم می خواهم حقیقت دارد؟
آیا احساس های غیر خوب کودکم امروز حقیقی است؟
آیا بالغم درست و مناسب کار می کند؟
آیا...

-
اولین قدم برای تغییر احساس هایتان، درک کردن آنهاست.