۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

آتروپوس

سِر آرتور کوئیلر-کوچ در هنر نوشتن، پاراگرافی آورده، پر از اسم، و حقیقتی تلخ درباره‌ی این اسم‌ها:

شاعران بزرگ ِ صد سال اخیر چه کسانی بوده‌اند؟ کولریچ، وردزورت، بایرون، شِلی، لندر، کیتس، تنیسون، براونینگ، آرنولد، موریس، روزتی، سوئینبرن- می‌توانیم همین جا توفق کنیم. همه‌ی این‌ها، به جز کیتس، براونینگ و روزتی، تحصیلات دانشگاهی داشتند؛ و از این سه نفر، کیتس، که در بهار زندگی از دست رفت، تنها کسی بود که وضع مالی خوبی نداشت. شاید این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، و حتماً غم‌انگیز است؛ اما واقعیت ناخوشایند این است که نظریه‌ای که می‌گوید نبوغ شاعرانه هرجا بخواهد، به یک میزان در میان فقیر و غنی پدیدار می‌شود، چندان به حقیقت نزدیک نیست. واقعیت این است که از سه نفر ِ باقی مانده براونینگ، همان‌طور که می‌دانید، وضع مالی خوبی داشت، و من به جرئت به شما می‌گویم که اگر وضع مالی‌اش خوب نبود، نمی‌توانست سال یا انگشتر و کتاب را بنویسد؛ همان‌طور که اگر پدر ِ راسکین در معاملات خود موفق نبود، راسکین هم نمی‌توانست نقاشان مدرن را تالیف کند. روزتی در آمد ِ شخصی مختصری داشت، و علاوه بر آن نقاشی هم می‌کرد؛ تنها کیتس می‌ماند که آتروپوس* او را در جوانی هلاک کرد، همان‌گونه که جان کلر را در تیمارستان، و جیمز تامسون را با افیون به هلاکت رساند. این‌ها واقعیت‌های وحشتناکی است، اما اجازه بدهید با آن‌ها مواجه شویم.


* Atropos، یکی از سه الهه‌ی سرنوشت (کلوتو، لاخسیس و آتروپوس) در اساطیر یونان که رشته‌ی عمر انسان به دست آن‌هاست و آتروپوس آن را قطع می‌کند.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

تمام پــِـرسه‌های من

 

از اینجا تماشا،
و از
اینجا گوش و دانلود کنید.


ترانه: روزبه بمانی
آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

تمام پــِـرسه‌های من


از اینجا تماشا،
و از
اینجا گوش و دانلود کنید.

 
ترانه: روزبه بمانی
آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری





۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

به مویی

نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پاره‌ای موم و سوزنی و مويی.
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو می‌سوز.
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.
چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.
تذکرة الاولیا / ذکر رابعه عدویه    

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

:]

این ورزش کردن ما هم از آن نوعش بود که نشود با آن پز داد. می‌بایست زبان به دهان می‌گرفتم و هر جا حرف ورزش و فعالیت می شد می‌گفتم: چی؟ گاهی، تفریحی. ولی واقعیت این بوده که الآن نزدیک دو سال است هفته‌ای 3 الی 4 بار و هر بار 40 دقیقه روی این وسیله که بهش می‌گویند الپتیکال ورزش می‌کنم.
من هم مثل خیلی از آدم‌های غیر ِمانکن که هر روز روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند، زندگی می‌کردم تا اینکه نگاهی توی آینه انداختم و فکر کردم: این که نشد زندگی، کمر باید باریک باشد. این شد که الپتیکال تنهای گوشه‌ی هال ِ ما هم بالاخره مشتری دائمی پیدا کرد. یک روز در میان دست و پا زدن و آهنگ گوش کردن و فکر کردن به گذشته و آینده، من روی همین الپتیکال –چقدر اسمش سخت است! تا قبل از این تردمیل صدایش می‌کردم‌ها- تصمیم‌های مهمی در زندگی‌ام گرفتم، کلی خیالپردازی کردم، گاهی بغض، گاهی خنده. این‌ها همه بستگی به موزیک پس زمینه داشت. هایده، لیدی‌گاگا (موزیکش به درد ورزش می‌خورد. به من اینجوری نگاه نکنید)، ویگن، مدرن‌تاکینگ ِ خدابیامرز، Zaz هم این اواخر خیلی استعمال می‌شد. (همین استعمال و نه هیچ چیز فعل دیگر)

چرا حرفش را به کسی نمی‌زدم؟ چون طرف بلافاصله می‌پرسید: تاثیر هم داشته؟ و منظورش از تاثیر، کاهش وزن و سایز است.
جواب من: نه.
اگر تاثیری روی وزن و سایز نداشت پس چرا ادامه دادم؟
چند ماه که گذشت و دیدم گرمی از وزنم و میلی‌متری از دور کمرم کم نشده بی‌خیال شدم؛ تازه آن وقت بود که به فوایدش پی بردم.
1-کاهش علائم فسردگی و غمبرک‌زدگی -که بعضاً عارض می‌شود-؛
2-کاهش خیلی قابل محسوس ِ درکف‌ماندگی؛
3- و کمتر نیاز داشتن به انواع و اقسام داروهای شیمیایی و گیاهی ِ ملین.
برای من که متاسفانه عادت به مستر ندارم، و سال‌هاست از یبوست رنج می‌برم، این‌ها خیلی مهم است.

*****
سه هفته پیش بود، برادرم صدایم کرد که برم فلان برنامه را از شبکه‌ی درپیتی و زرد ِ پی‌ام‌سی فَمیلی ببینم. خلاصه‌اش این بود: یک تعدادی محقق روی یک عده‌ای تحقیق کرده بودند. :)
که: گروهی از ملت هفته‌ای 3 بار و هر بار 40 دقیقه روی یک دوچرخه‌ی ثابت، ورزش می‌کردند. و بعد از چند ماه هیچ‌چیزشان تغییری نکرده بود. چه جالب که شرایط آزمایششان عین من بود.
یک گروه دیگر هم بودند که آن‌ها هم هفته‌ای 3 بار ولی هر بار 20 دقیقه –طبق الگویی- ورزش می‌کردند. در عرض چند ماه هفت‌-هشت کیلو وزن کم کرده بودند.
فعالیت گروه اول آرام و یکنواخت بود. وقتی آدم روزای روشن خداحافظ گوش بدهد تندتر از این هم نمی‌تواند پا بزند.
گروه دوم اما از الگوی زمانی خاصی پیروی می‌کردند.
رژیم غذایی در طول دوره ثابت بوده.

8، 12، 20، 3

8 ثانیه تند
12 ثانیه کند
به مدت 20 دقیقه
و 3بار در هفته
واکنش ِ من قبل از امتحان کردن این روش: هه‌ه!… من دو ساله دارم دو برابر این ورزش می‌کنم. بیست دقیقه که بچه‌بازیه.
بعدش: عرق از مژه‌هایم می‌چکید، اصلاً نفهمیدم خانم هایده چی گفت و فردای آن روز پاهایم به سختی مرا از پله‌ی اتوبوس بردند بالا. من که ادعایم می‌شد این بود اوضاعم. تازه فهمیدم آن آقای محقق برای چی چندبار توصیه کرد کسانی که آمادگی قبلی ندارند و مشکل دارند و فلان با مشورت پزشک و کم‌کم شروع کنند. 

آن حس خستگی و رضایت‌ازخود ِ بعدش، به همراه پاهایی که تحت فرمانت نیستند و سیاهی رفتن چشم، یک‌جور نشئگی منحصربه‌فردی را می‌آورد -به ارمغان-.
شمردن ثانیه‌ها هم سخت نیست، اینکه اینجور وسیله‌های ورزشی خودشان تایمر دارند کار را راحت می‌کند. (با توجه به اینکه 8 و 12 می‌شود بیست، و در هر دقیقه سه بار این سیکل تکرار می‌شود) اما برای ورزش‌های هوازی دیگری مثل شنا ممکن نیست، یا برای پیاده‌روی شماره‌ها از دستت در می‌روند. و شماره‌ها از دست رفتن همان، کاهش بازدهی همان. این را هم آقای محقق می‌گفت.
به هر حال بعد از سه هفته دارم کمی تغییرات وزنی روی آن ترازوی پیزوری می‌بینم، و تقریباً به این صورت راضی‌ام: :]

یعنی می‌شود من آن روزی را ببینم که تـَرکه‌ای‌ها از مُد افتاده‌اند و دلم خنک بشود؟ می‌شود متحد شد و باریک و بلند بودن را از مُد انداخت؟ گمان کنم کم کردن چند کیلو وزن، به مراتب راحتتر باشد.

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

دمعة وابتسامة*


کمی بعد از اینکه واکاشی‌زوما را فراموش کردم، حدود دوازده یا سیزده سالگی پسری را در موسسه‌ای که می‌رفتم زبان بخوانم ملاقات کردم و احساس کردم برای اولین بار در زندگی‌ام عاشقم. کم‌وبیش تا هفده سالگی عاشقیت مخفیانه‌ام ادامه داشت. بعد از آن با پسری مجازی آشنا شدم و قبلی به واکاشی‌زوما پیوست. بعد از آن چند بار دیگر هم با آدم‌های مختلف آشنا شدم و برای دوره‌هایی کوتاه احساس تپش قلب، گاهی بی‌خوابی، گاهی تعرق دست‌ها را از سر گذراندم. شاید سر جمع چهار یا پنج بار قیلی‌ویلی شدگی‌ها در ناحیه‌ی کبد و کیسه‌ی صفرا را تجربه کرده باشم؛ دو بار حضوری، و دو بار اینترنتی و یک بار هم تلفیقی از این دو.

در این لحظه که در فارغیّت به سر می‌برم می‌توانم مقایسه کنم و بگویم که احساساتم نسبت به آدم‌های حقیقی، کسانی که اول دیدم‌شان و بعد توی دلم گفتم “اوه، چه تیکه‌ای است…” و بعد از مراحل کشش و نظربازی شاید کمی احساس صمیمیت کرده‌ام، احساسات عمیق‌تری داشته‌ام؛ تا آن‌ها که اول کمی چت کرده و فکر کرده‌ام: “اوممم، چه شخصیت فلانی دارد”. و بعد اتفاقی یا غیراتفاقی دیده‌ام و بیشتر آشنا شده‌ایم.
در یک کلام احساساتم در عشق‌های حضوری، عمیق‌تر از اینترنتی‌هایش بوده است.

جایی می‌خواندم –یادم نیست کجا و نمی‌دانم چی را سرچ کنم- که محقق‌ها می‌گویند زنان و مردان در برخورد با یکدیگر به طور غریزی می‌توانند تشخیص بدهند که آیا با ایشون می‌توانند فرزندان خوبی بسازند یا نه. اگر بتوانند و دی‌ان‌ای شان ردیف باشد احساس کشش می‌کنند و شخص مذکور به نظرشان جذاب می‌آید.
با رواج رابطه‌ها و عشق‌ها و گاهی ازدواج‌های اینترنتی، حدس می‌زنم نسل‌های آینده به مرور کیفیت ژنتیکی‌شان پایین بیاید.

ممکن است یک نفر بیاید و بگوید این حرف‌ها به شما نیامده و عاشقی نکشیده‌ای که گرسنگی یادت برود. قابل رد یا تائید نیست.
به هر حال راجع‌به افسانه‌ایی و آسمانی‌اش صحبت نمی‌کنم، –با فرض اینکه همچین وجود داشته باشد- همین بالا و پایین شدن‌های هورمونی را می‌گویم که ملموس است و همه‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم. که اگر کسی از این جمع آن نوع‌اش را تجربه کرده، دعای خیری کند در حق ما ساده‌انگاران ِ سرد و گرم نچشیده که خدا بزند پس کله‌مان، قسمت ما هم بشود آن آسمانی.

خلاصه، به نظرم اینترنت جای خوبی برای پیدا کردن مخاطب، همفکر، دوست، پایه‌ی سینما، پایه‌ی تری‌سام، و لباس‌زیرنخی‌فروشی است؛ که از دوست بهترین‌هایش را همینجا دارم. به نظرم برای اعتماد به نفس‌مان هم که شده بهتر است لیلی و مجنون بازی‌های شیرین ِ زندگی‌مان را بگذاریم برای دنیای حقیقی، و دور اینترنت را خیط بکشیم، که عشق‌هایش مملو از دیستنس‌های به فاک دهنده و قبض ِ تلفن‌هایی است که رقم‌هایش از شش-هفت‌تا تجاوز می‌کند. از همه دردناک‌تر احساساتی است که عمیق نیستند، تا لااقل بشود بعد از سال‌ها خاطره‌بازی‌اش را کرد و لبخندی زد به احترامشان؛ بلکه جنس آن صفرویکی نباشد تا فقط تلخی‌اش نماند و بعد از چند ماه ِ پُر آه و پُر آب ِ چشم نرود همان‌جایی که واکاشی‌زوما در لیگ برترش توپ می‌زد.




*اشکی و لبخندی، عنوان نام کتابی از جبران خلیل جبران است.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

.

A
یه ماه پیش این موقع داشتیم دعا می‌کردیم واسه ممدرضا.
اووَه کی بود رفتم بنزین زدم. اون چهارشنبه‌هه که دو روز بعدش ممدرضا افتاد. تازه باک رو پر نکرده بودم.

مبدا تاریخمان شده افتادن ممدرضا. دو سال دیگر مثلاً می‌شود سال2ممدرضایی ِ شمسی.

B
- خانومم موهاتو بکن تو،…
+ ببخشید شما مونا نیستی؟
-بله؟
+ شما مونا نیستی؟
- نه، مانتوت هم کوتاهه…
+ آموزشگاه کیش، اینترچنج، مونایی ها! مونا سوزنی
-  :|

خیلی حال داد. :))) دوتا نره‌غول همراهش بودند، ترسیدم بیشتر گیر بدهم.

C
این مرغ‌عشق‌ها چرا اینجوری‌اند؟ من حس می‌کنم عی‌کیو شان همقدر ما آدم‌ها است. خیلی انگوری‌انگوری هستند. همین‌طور داریم چپ و راست قربان و صدقه‌شان می‌رویم. امروز دیدم این یکی سرش را طرف دیگری خم کرده، آن هم دارد سر ِ صبر و با طمانینه روی کله‌اش را می‌خاراند! خیلی خودم را کنترل کردم که نخورمش. خدایا! اینا چرا اینجوری‌ان؟
مادرم می‌گوید ببریم دوتا پرهایشان را بچینیم که بتوانیم بیاریم‌شان بیرون از قفس؛ اینجاها چرخ بزنند دل‌شان وا شود. وقتی توی قفس هستند که نمی‌توانند استفاده‌ای از این بال‌ها بکنند. با او موافقم. خودم را تصور کردم که اسیر غول‌ها هستم و چاره‌ای ندارم جز اینکه پیش‌شان بمانم. ترجیح می‌دهم دوتا انگشتم را قطع کنند ولی بگذارند گاهی آن دور و اطراف چرخی بزنم، تا اینکه انگشت‌ها را داشته باشم ولی تا آخر عمر توی قفس بپوسم.

D
می‌خواهم اعتراف کنم که هیچ استعدادی آشپزی ندارم. هرچه‌قدر خودم را گول بزنم که لابد تمرین نکرده‌ام و اگر مجبور بشوم غذا درست کنم فلان می‌شود و وقتش را نداشته‌ام(!) یک روز فرصت بشود می‌روم کلاس آشپزی خیلی بهتر می‌شود… بی‌فایده است. غذایی که درست می‌کنم خوب ِ خوبش می‌شود مثل غذا بد ِِ‌ی مادرم. با توجه به اینکه مادرم دست‌پخت معمولی دارد و همچین شاهکار هم نیست. بعد یکی نیست بگوید تو که این وضعیتت است دیگر چرا جو می‌گیردت و ابتکار می‌زنی؟! بله دلم می‌خواهد طعم‌های جدید از خودم اختراع کنم. طعم‌های جدید هم اختراع می‌شوند اما اکثرشان آنقدر توی یخچال می‌مانند تا خراب بشوند و بروند توی سطل آشغال.

E
خوشم می‌آید که افغان‌ها به ماه آذر می‌گویند “قوس”
یادم می‌آید توی گودر می خواندم که فارسی دری مثل لهجه بریتیش می‌ماند، با این حساب ما امریکن صحبت می‌کنیم. گودر یادت بخیر. آلن…

F
یک بازی‌ وبلاگی ترسناکی هم هست: “صندلی داغ”. نمی‌دانم چرا زیاد هیجان ندارد، شاید به خاطر مجازی بودنش است.
می‌نشینم روی این صندلی، اگر سوالی هست… :)
توضیح خاصی هم ندارد، صندلی داغ است دیگر. 
برای نمونه
درخت ابدی و رامک هم بازی کرده‌اند.

+مای‌دیز پرشین‌بلاگی