نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد: پارهای موم و سوزنی و مويی.
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو میسوز.
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.
چون اين هردو کرده باشی به مويی، هزار سالَت کار بُود.
۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه
۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه
:]
من هم مثل خیلی از آدمهای غیر ِمانکن که هر روز روی کرهی زمین زندگی میکنند، زندگی میکردم تا اینکه نگاهی توی آینه انداختم و فکر کردم: این که نشد زندگی، کمر باید باریک باشد. این شد که الپتیکال تنهای گوشهی هال ِ ما هم بالاخره مشتری دائمی پیدا کرد. یک روز در میان دست و پا زدن و آهنگ گوش کردن و فکر کردن به گذشته و آینده، من روی همین الپتیکال –چقدر اسمش سخت است! تا قبل از این تردمیل صدایش میکردمها- تصمیمهای مهمی در زندگیام گرفتم، کلی خیالپردازی کردم، گاهی بغض، گاهی خنده. اینها همه بستگی به موزیک پس زمینه داشت. هایده، لیدیگاگا (موزیکش به درد ورزش میخورد. به من اینجوری نگاه نکنید)، ویگن، مدرنتاکینگ ِ خدابیامرز، Zaz هم این اواخر خیلی استعمال میشد. (همین استعمال و نه هیچ چیز فعل دیگر)
جواب من: نه.
اگر تاثیری روی وزن و سایز نداشت پس چرا ادامه دادم؟
چند ماه که گذشت و دیدم گرمی از وزنم و میلیمتری از دور کمرم کم نشده بیخیال شدم؛ تازه آن وقت بود که به فوایدش پی بردم.
1-کاهش علائم فسردگی و غمبرکزدگی -که بعضاً عارض میشود-؛
2-کاهش خیلی قابل محسوس ِ درکفماندگی؛
3- و کمتر نیاز داشتن به انواع و اقسام داروهای شیمیایی و گیاهی ِ ملین.
برای من که متاسفانه عادت به مستر ندارم، و سالهاست از یبوست رنج میبرم، اینها خیلی مهم است.
که: گروهی از ملت هفتهای 3 بار و هر بار 40 دقیقه روی یک دوچرخهی ثابت، ورزش میکردند. و بعد از چند ماه هیچچیزشان تغییری نکرده بود. چه جالب که شرایط آزمایششان عین من بود.
یک گروه دیگر هم بودند که آنها هم هفتهای 3 بار ولی هر بار 20 دقیقه –طبق الگویی- ورزش میکردند. در عرض چند ماه هفت-هشت کیلو وزن کم کرده بودند.
فعالیت گروه اول آرام و یکنواخت بود. وقتی آدم روزای روشن خداحافظ گوش بدهد تندتر از این هم نمیتواند پا بزند.
گروه دوم اما از الگوی زمانی خاصی پیروی میکردند.
رژیم غذایی در طول دوره ثابت بوده.
12 ثانیه کند
به مدت 20 دقیقه
و 3بار در هفته
بعدش: عرق از مژههایم میچکید، اصلاً نفهمیدم خانم هایده چی گفت و فردای آن روز پاهایم به سختی مرا از پلهی اتوبوس بردند بالا. من که ادعایم میشد این بود اوضاعم. تازه فهمیدم آن آقای محقق برای چی چندبار توصیه کرد کسانی که آمادگی قبلی ندارند و مشکل دارند و فلان با مشورت پزشک و کمکم شروع کنند.
شمردن ثانیهها هم سخت نیست، اینکه اینجور وسیلههای ورزشی خودشان تایمر دارند کار را راحت میکند. (با توجه به اینکه 8 و 12 میشود بیست، و در هر دقیقه سه بار این سیکل تکرار میشود) اما برای ورزشهای هوازی دیگری مثل شنا ممکن نیست، یا برای پیادهروی شمارهها از دستت در میروند. و شمارهها از دست رفتن همان، کاهش بازدهی همان. این را هم آقای محقق میگفت.
به هر حال بعد از سه هفته دارم کمی تغییرات وزنی روی آن ترازوی پیزوری میبینم، و تقریباً به این صورت راضیام: :]
۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه
دمعة وابتسامة*
در یک کلام احساساتم در عشقهای حضوری، عمیقتر از اینترنتیهایش بوده است.
با رواج رابطهها و عشقها و گاهی ازدواجهای اینترنتی، حدس میزنم نسلهای آینده به مرور کیفیت ژنتیکیشان پایین بیاید.
به هر حال راجعبه افسانهایی و آسمانیاش صحبت نمیکنم، –با فرض اینکه همچین وجود داشته باشد- همین بالا و پایین شدنهای هورمونی را میگویم که ملموس است و همهمان تجربهاش کردهایم. که اگر کسی از این جمع آن نوعاش را تجربه کرده، دعای خیری کند در حق ما سادهانگاران ِ سرد و گرم نچشیده که خدا بزند پس کلهمان، قسمت ما هم بشود آن آسمانی.
۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه
.
A
یه ماه پیش این موقع داشتیم دعا میکردیم واسه ممدرضا.
اووَه کی بود رفتم بنزین زدم. اون چهارشنبههه که دو روز بعدش ممدرضا افتاد. تازه باک رو پر نکرده بودم.
…
مبدا تاریخمان شده افتادن ممدرضا. دو سال دیگر مثلاً میشود سال2ممدرضایی ِ شمسی.
B
- خانومم موهاتو بکن تو،…
+ ببخشید شما مونا نیستی؟
-بله؟
+ شما مونا نیستی؟
- نه، مانتوت هم کوتاهه…
+ آموزشگاه کیش، اینترچنج، مونایی ها! مونا سوزنی
- :|
خیلی حال داد. :))) دوتا نرهغول همراهش بودند، ترسیدم بیشتر گیر بدهم.
C
این مرغعشقها چرا اینجوریاند؟ من حس میکنم عیکیو شان همقدر ما آدمها است. خیلی انگوریانگوری هستند. همینطور داریم چپ و راست قربان و صدقهشان میرویم. امروز دیدم این یکی سرش را طرف دیگری خم کرده، آن هم دارد سر ِ صبر و با طمانینه روی کلهاش را میخاراند! خیلی خودم را کنترل کردم که نخورمش. خدایا! اینا چرا اینجوریان؟
مادرم میگوید ببریم دوتا پرهایشان را بچینیم که بتوانیم بیاریمشان بیرون از قفس؛ اینجاها چرخ بزنند دلشان وا شود. وقتی توی قفس هستند که نمیتوانند استفادهای از این بالها بکنند. با او موافقم. خودم را تصور کردم که اسیر غولها هستم و چارهای ندارم جز اینکه پیششان بمانم. ترجیح میدهم دوتا انگشتم را قطع کنند ولی بگذارند گاهی آن دور و اطراف چرخی بزنم، تا اینکه انگشتها را داشته باشم ولی تا آخر عمر توی قفس بپوسم.
D
میخواهم اعتراف کنم که هیچ استعدادی آشپزی ندارم. هرچهقدر خودم را گول بزنم که لابد تمرین نکردهام و اگر مجبور بشوم غذا درست کنم فلان میشود و وقتش را نداشتهام(!) یک روز فرصت بشود میروم کلاس آشپزی خیلی بهتر میشود… بیفایده است. غذایی که درست میکنم خوب ِ خوبش میشود مثل غذا بد ِِی مادرم. با توجه به اینکه مادرم دستپخت معمولی دارد و همچین شاهکار هم نیست. بعد یکی نیست بگوید تو که این وضعیتت است دیگر چرا جو میگیردت و ابتکار میزنی؟! بله دلم میخواهد طعمهای جدید از خودم اختراع کنم. طعمهای جدید هم اختراع میشوند اما اکثرشان آنقدر توی یخچال میمانند تا خراب بشوند و بروند توی سطل آشغال.
E
خوشم میآید که افغانها به ماه آذر میگویند “قوس”
یادم میآید توی گودر می خواندم که فارسی دری مثل لهجه بریتیش میماند، با این حساب ما امریکن صحبت میکنیم. گودر یادت بخیر. آلن…
F
یک بازی وبلاگی ترسناکی هم هست: “صندلی داغ”. نمیدانم چرا زیاد هیجان ندارد، شاید به خاطر مجازی بودنش است.
مینشینم روی این صندلی، اگر سوالی هست… :)
توضیح خاصی هم ندارد، صندلی داغ است دیگر.
برای نمونه درخت ابدی و رامک هم بازی کردهاند.
۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه
علیهالسلام
حالتان به هم میخورد از این موضوع مزاحمت و مشتقاتش از بس شنیدهاید و خواندهاید؟ خب بله خیلی شنیدهایم، ولی من فکر میکنم هیچکس به عمق فاجعه پی نبرده. من فکر میکنم خود ِ کسانی که مورد مزاحمت قرار میگیرند هم به عمق فاجعه پی نبردهاند و نمیفهمند و گرم هستند و حالیشان نیست، و عادت کردهاند به دایورت کردن و وانمود کردن که: اهمیتی ندارد… بیخیال…
من هم همینها. گور بابایش، کرسیشعرهایش را گفت و رفت دیگر، سی ثانیه هم طول نکشید، هیچ غلطی نمیتوانست بکند، اینجا محلهی خودمان است و کافی بود یک جیغ بکشم تا همسایهها بریزند توی کوچه… اما وقتی رسیدم خانه پاهایم یک چیز دیگری میگفتند. نزدیکشان که شدم تا بند کفشها را باز کنم دیدم میلرزند. پرسیدم سردتان شده؟ گفتند: نعخیر! گفتم پس چی؟ گفتند خودت را به خریت نزن، نِروسنِسات روی دوهزار و پانصد ریشتر است.
این میشود که آدم –از نوع مونثاش- میبیند دستش به هیچ جا بند نیست و “امنیت” در موقعیتهایی که خطر میافتد، فقط بسته به شانس است. میبینی در جاهایی شانسات بیشتر است که شلوغتر باشد.
+ امروز هم اتفاقاً روز جهانی حذف خشونت علیه زنان است. حالا نمیدانم این مصادف شدن را به فال نیک بگیرم یا چی.
۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه
بهترین اتاق جهان
بعد از ظهر جمعهام را اینجا چرت زدم. پنج دقیقه یکبار از خواب پریدن در اثر برخورد پاهایی که توی حلقم بود، -طبعاً همه میخواستند دور کرسی بخوابند- باعث میشد تاریک شدن هوا را ببینم و صدای به هم خوردن برگهای درخت خرمالو را بشنوم. در حالت: مثل خلسه یا نشئه، با ذهنی خالی از هر فکر، تا بیاید حال ِ نفهمیام بپرد، خواب مرا میبرد. این ده-دوازده بار بیدار شدن و رصد کردن اوضاع، فوقالعاده بود.
امیدوارم باز هم نصیبم شود.
یک گزینهی دیگر که وقتی از آن پنجرهی رویایی به کوهها نگاه میکنی و برگ خرمالو را لمس میکنی به ذهنت خطور میکند این است که: ممکن است یک روز دلم راضی شود شهرها را رها کنم و بخواهم بیایم همچین جایی با زندگی کنم؟
برای چند لحظه آرزویم شد.
۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه
از مصاحبهی سوسن تسلیمی با پارازیت
مسئلهی اساسی که من میخوام اینجا مطرح بکنم و برای من همیشه پایه و اساس بوده اینه که فرهنگ و هنر یک سرزمین روح و آتش درون بدنهی اون سرزمینه. اگه فرهنگ و هنر به غُل و زنجیر و به بند کشیده بشه، سلاخی بشه، بدنهی اون جامعه، اون سرزمین افسرده میشه، بیمار میشه، و میمیره. بنابراین ما که هنرمند هستیم، ما که با هنر و فرهنگ سر و کار داریم باید صادقانه و با جدیت با این مسئله روبرو بشیم و آتش درون این قلب تپندهی سرزمین خودمون رو زنده نگه داریم. در این صورته که اون بدنه، بدن سرزمین ِ ما سالم میمونه، جسم و روح یکی میشه، پیشرفت میکنه، و اون سرزمین جاودانه خواهد موند. همون طور که پیشینیان ما کردند، به هر حال این میراث به ما رسیده، و باید بهش ادامه بدیم و به امید ایران بهتر و ایران آزادتر برای نسل آینده که همین لحظهای که من اینجام متولد میشه، فردا، پسفردا،… و این سرزمین رو، این میراث رو بهشون تقدیم میکنیم.
