۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

صبحونه باید شاهونه باشه

1-breakfast-England

1- یک صبحانه‌ی انگلیسی کامل – باید حبوبات، سوسیس، بیکن(گوشت نمک‌زده‌ی خوک)، تخم‌مرغ، قارچ، سیب‌زمینی سرخ‌شده(hash browns)، و نان تست داشته باشد. که البته این ها با یک فنجان چای می‌تواند برود پایین. اما تا آنجا که به من مربوط می‌شود بلک پودینگ (نوعی سوسیس) اختیاری است.

2-breakfast-Iran

2- صبحانه در ایران – معمولاً با نوعی از نان، همراه کره و مربا دیده می‌شود. وقتی صبحانه‌ی سبک نمی‌چسبد، ایرانی‌ها هلیم می‌خورند. هلیم مخلوطی از گندم، دارچین، کره و شکر است که با تکه‌های گوشت در قابلمه‌های بزرگ پخته می‌شود. می‌شود آن را سرد یا گرم میل کرد. اینجا می‌توانید ورژن ایرانی املت را هم ببینید.

3-breakfast-Cuba

3- یک وعده‌ی صبحگاهی کوبایی – معمولاً قهوه‌ی شیرین شده با شیر، همراه مقدار اندکی نمک افزوده را شامل می‌شود. نان منحصربه‌فرد کوبایی که برشته‌شده و کره‌ای است، به اندازه‌ای بریده شده که بشود آن را در فنجان قهوه زد و میل کرد.

4-Polish-breakfast

4- صبحانه‌ی لهستانی – خوراک مشهور محلی به نام Jajecznica، صبحانه‌ی سنتی لهستانی شامل املت تخم‌مرغ می‌شود که روی آن پوشیده از کالباس دودی است؛ همراه دو کوکوی سیب‌زمینی.

5-Spanish-breakfast

5- صبحانه‌ی فوری اسپانیایی - Pan a la Catalana یا Pan con Tomate در اسپانیا بسیار ساده اما واقعاً خوشمزه است. فقط روی نان، سیر و مقدار زیادی گوجه‌فرنگی رسیده بمالید، و بعد هم کمی روغن زیتون و نمک. می‌شود روی آن پنیر، ژانبون یا سوسیس گذاشت و میل کرد.

6-Moroccan-breakfast

6- صبحانه‌ی خوشمزه‌ی مغربی – معمولاً انواع مختلف نان را شامل می‌شود به همراه مقداری چاتنی (نوعی چاشنی غذا)، مربا، پنیر، یا کره. آن‌ها نان‌های برشته و کره‌ای (شبیه کرامپت) دارند که روی تخته‌های بزرگی پخته می‌شود تا شما تکه‌ای از آن را ببرید. و نان کلوچه‌ای سبوس‌دار که Baghir نام دارد – هر دوی آن‌ها واقعاً خوشمزه هستند.

7-Hawaiian breakfast

7- صبحانه‌ی سالم هاوایی – نمی‌توانم تصور کنم حقیقت داشته باشد که مردم هاوایی چیزی جز میوه نمی‌خورند. البته یک نان شیرینی اینجا هست اما من حتم دارند انرژی آن را ظرف چند دقیقه روی تخته‌های موج‌سواری می‌سوزانند.

8-Swedish breakfast

8- صبحانه‌ی سوئدی – اغلب شامل یک نوع پنکیک سوئدی می‌شود به نام Pannkakor. این یک پنکیک نازک و مسطح است که از خمیر ساخته شده و دو طرف آن سرخ شده است –خیلی شبیه کرپ. معمولاً با میوه‌های شیرین (همون مربا) پر شده و سرو می‌شود.

9-Icelandic breakfast

9- صبحانه‌ی ایسلندی – یک صبحانه‌ی دلچسب و گرم، در صبح‌های سرد و تار، چیزی است که به آن نیاز داریم. Hafragrautur، یا شوربای جو، با شکرقهوه‌ای پاشیده شده روی آن و کمی کشمش یا آجیل سرو می‌شود.

10-Breakfast-Portugal

10- صبحانه در پرتغال – چیزی ساده و خوشمزه که با کروسانت‌های توپُر و یک عالمه قهوه سرو می‌شود.


منبع: Fifty of the World’s Best Breakfasts

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

در کتاب‌خانه

مسئول کتاب‌خانه با تلفن حرف می‌زد، بغل‌دستی‌ام با بغل‌دستی‌اش. یک نفر روبرویم کتاب ورق می‌زد انگار امتحان اوپن‌بوک داشته باشد. از طبقه‌ی بالا صدای جلسه‌ی نمی‌دانم چی ِ دبیران مدارس فلان می‌آمد. شخصی که در دیدرس من نبود چند دقیقه یکبار، به طور ممتد روی میز می‌زد –یعنی ساکت شوید-.

چه کار کردم؟ معلوم است. سیبی را که تا آن لحظه به خاطر صدا و عطر از خوردنش اجتناب کرده بودم را برداشتم و خاااااررررت گاز زدم؛ تا چشم همه در بیاید. مگسی آمد و روی کتاب دینی3ام نشست. همانطور که دست‌هایش به هم می‌مالید گفت ایـــــول خوب حالشان را گرفتی، حالا یک گاز از اون سیبت بده ببینم… طردش کردم تملق‌گوی پست‌فطرت را.
دست آخر دلم برای آن کسی با خودکار یا مدادش روی میز می‌کوبید و در دیدرسم نبود سوخت. شاید اگر در دیدرس بود از کار گاز زدن سیب منصرف می‌شدم.


+مای‌دیز پرشین‌بلاگی

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

آی هارت مای‌سلف

توی پیاده‌رویی نزدیک خانه، پدرم را می‌بینم. بدون هیچ حرفی رد می‌شویم. بعد که می‌رسم خانه مادرم هم با فاصله‌ی چند دقیقه از در می‌آید.
- بابا کجاست؟ 
+
الآن بیرون بودم دیدمش
-
نگفت کجا می‌رفت؟
+
نه
- نپرسید کجا می‌ری؟
+نه
- اصن چی گفتید؟
+هیچی

اخم می‌کند. می‌گوید چرا انقدر اخلاقت بد است. می‌گوید از خر شیطان بیا پایین.

*****

کودکی ِ ناخواسته و بدقلق‌ام را آنطور گذراندم که مادرم کتاب می‌خواند و پدرم گاهی مرا با خود به محل کارش می‌برد. به من الفبای انگلیسی و چندتا کلمه یاد می‌داد، املا می‌گفت، قرآن یاد می‌داد و وقتی تمایل نشان نمی‌دادم زورکی کتاب آسمانی را توی حلقم نمی‌کرد. وقتی تلاش می‌کردم دفتر و کتاب‌های خواهر و برادرم را جر بدهم، سررسید ِ خودش را فدا می‌کرد. بهم یاد داد چطور از خیابان بگذرم و وقتی گیر می‌دادم که می‌خواهم بروم پارک مرا می‌برد تا روی سرسره‌های زنگ زده‌ سُر بخورم. و پیاده می‌رفتیم. می‌گفتم چرا با ماشین نمی‌رویم، تمام راه را از فواید پیاده‌روی برایم می‌گفت.

…تا دوازده-سیزده سالگی که همچنان دوچرخه سواری می‌کردم، کیف‌کمری می‌بستم و تا چشم بقیه را دور می‌دیدم روسری از سرم بر می‌داشتم و دوست‌پسر داشتم. نماز نمی‌خواندم و یکبار هم سعی کردم پدرم را متقاعد کنم خدا وجود ندارد، بهشت و جهنم کشک است. در همان روزها از هیچ زخم زبان و آزاری –به خودم می‌گویم به مقتضای سن!- دریغ نکردم و بر مواضع کودکانه‌ی خودم اصرار کردم.

فرزند ناخلف و زبان دراز را باید چکارش کرد؟ حرف و آغوش را می‌شود از او دریغ کرد تا بلکه سر عقل بیاید. چه می‌گویند بهش؟ عاق؟

هفده-هجده سالگی در حالی که نسبت به روزگار عنفوان نوجوانی‌اش انعطاف بیشتری دارد، و جَوی که او را گرفته بود از حالت طوفانی به نیمه‌ابری در برخی نقاط تمام ابری تبدیل شده، –شاید به خاطر اصرار مادرش- قصد می‌کند دمی چند از خر منسوب به شیطان بیاید پایین. پدر نمی‌آید، و سوال چرا با من حرف نمی‌زنی؟ را با سکوت جواب می‌دهد. بعد از چند ماه وضعیت برمی‌گردد به همان قبلی که بود، بلکه ساکت‌تر وخنثی‌تر.

در نوزده سالگی پدر دستی از پا خطا می‌کند، فیلی در نقطه‌ی عطفی یاد هندوستان می‌افتد. دختر از عصبانیت خنده‌اش می‌گیرد. این را علـَم می‌کند و کلاً هر نطق و ایما و سِجلی قطع می‌شود.

*****

مادر همچنان دعوت می‌کند که از خر کذایی بیاییم پایین. به نظرم همانجا هوا خوش‌تر است، که قابل تنفس است و قابل تنفس بودن این روزها جای شُکر باقی می‌گذارد. همین جا که هستیم کسی به کسی گیر نمی‌دهد و همه به خوبی و خوشی که نه، ولی در آرامشی نسبی، در فضایی لیبرال‌نمور روزگار می‌گذرانیم. نگاه‌های متعجب را به هیچ جایمان نمی‌گیریم و با صبوری به حرف کسانی که سعی می‌کنند اوضاع را درست(درست؟!) کنند گوش می‌دهیم.
اگر خوب و بد را بر مبنای سریال‌های تلوزیونی و نظرات کارشناسان برنامه‌ی خانواده که ظهرها از تلوزیون پخش می‌شد تعریف کنیم می‌شود گفت زندگی نه چندان خوبمان با مسالمت می‌گذرد. و شخصاً نه نتها راضی بلکه خوشنودم از همان هوایی که می‌شود در آن تنفس کرد و تا حدودی زنده بود، و از لیبرالیسمی که به صورت نمور سایه انداخته به در و دیوارهای خانه‌مان.

من؟ ادعای سیبزمینی بودن ندارم. گاهی وقت‌ها متنفرم، گاهی هم عصبانی یا حتا دلتنگ. در را می‌بندم و یک چیزی توی گوشم فرو می‌کنم که صداها را نشنوم. البته از آن گوشی‌هایی که صدا را خفه می‌کند و به من گفتند که باید از ابزارفروشی‌ها بخرم پیدا نکردم. صدتا مغازه رفتم و نداشتند. پس مجبور می‌شوم هدفون بگذارم و آهنگ گوش کنم؛ در این جور مواقع پیش می‌آید –مثل حالا- که با آهنگ هارت به روزهای کودکی‌ام فکر می‌کنم و غمبرک می‌زنم. از خودم می‌پرسم چه شد که اینطوری شد و چرا باید اینطوری می‌شد. نکند مادرم راست می‌گوید. نکند باید به حرف عمویم گوش می‌دادم. نکند همه‌ی آن کشک‌ها واقعی باشد. کشک کدام بود؟ آخرش چی؟


+مای‌دیز پرشی‌بلاگی

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

ور اَم آی؟

بهره‌ی کمی از جی‌پی‌اس برده‌ام. ولی عوض آن حافظه‌ای دارم که می‌تواند تا شش ترابایت تاریخ تولد و مناسبت را در خود ثبت و نگهداری کند. این مسائل باعث شده تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را یکسان ببینم و تفاوتی میان‌شان احساس نکنم. فقط گاهی فکر اینکه فلان خیابان به نظرم آشنا می‌آید (جایی که چهار سال زندگی‌ام آنجا بوده‌ام). تشخیص دادن میدان‌ها راحت‌تر است. وسطش یک مجسمه‌ای، یک نشانی، چیزی بالاخره وجود دارد برای تمییز دادن آن‌ها. اما خیابان‌ها… خدا شاهد است که همه‌شان عین هم هستند. مردم چطور می‌توانند بزنند توی کوچه پس‌کوچه و همچنان بدانند کجایند؟ من که حافظه‌ام سه تا خیابان را سیو می‌کند، خیابان چهارم را که ببینم، اولی را که به خاطر سپرده بودم خودبه‌خود به تِرش منتقل می‌شود.

تنها مسیرهایی را که فراموش کردنشان موجب مرگ یا گم‌شدن برای همیشه می‌شود به خاطر می‌سپارم، آن هم برای اینکه بشر ذاتاً تمایل دارد به ادامه‌ی بقا.

شمال و جنوب و شرق و غرب مفاهیمی فراموش‌شده هستند که از آن‌ها تنها پسرکی را به خاطر می‌آورم که پشتش به ما است و دست‌هایش را از دو طرف باز کرده، در صفحه‌ی زوجی از کتاب مدنی چهارم ابتدایی‌مان خشکش زده است. انتظار داشت از این حرکت مضحکش شیر فهم بشوم که شمال چی است و غرب کدام است. به امیدواری‌اش خندیدم و با مداد سیاه خطوطی روی شلوار و زیر پاهایش کشیدم که یعنی خودش را خیس کرده. همان لحظه‌ی سر دادن ِ خنده بود که مفاهیم ِ جهت‌های جغرافیایی مثل بادکنک‌هایی نازک و پُرباد توی ذهنم برای همیشه پکیدند.

می‌شود گفت شهر تا شهر فرق می‌کند. تهران جهت‌یابی آسان‌تری دارد. یک دماوند دارد که شمال است. یک برج میلاد دارد که شمال غرب است. قله‌های نجات و امیدواری من همان‌هاست که مرا از سرگردانی و دور خود چرخیدن نجات می‌دهد. وگرنه خیابان‌ها، کوچه‌ها، میدان‌ها -با تقریب خوبی- و شهرک‌های سازمانی –با تقریب صددرصد- همه مثل هم هستند و هیچ توفیری ندارند. همه آسفالت و جدول دارند.
تشخیص دادن از روی مغازه‌ها، که بعضی‌ها توانایی‌اش را دارند، باعث تعجب من است. خب، وقتی جمعه باشد و مغازه‌ها بسته باشد چه‌کار می‌کنند این جماعت؟ به عقل جن هم نمی‌رسد.

+  لطفاً حدود سی درصد این نوشته را باور کنید.به طرزی افراطی از اغراق استفاده شده-اگر دیگر بشود اسمش را گذاشت آرایه-. متشکرم.

+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

شور و شفاف

امروز- یک دوست دارد می‌رود. عر زدن بقیه را تماشا می‌کنم و سعی دارم با شوخی و خنده جو را عوض کنم. موقع خداحافظی بغلش می‌کنم می‌گویم اولش سخت است، بعد خوش می‌گذرد. الکی یک چیزی از روی دوتا وبلاگی که درباره‌ی مهاجرت خوانده‌ام می‌گویم. بعد می‌آیم خانه سر یک سریال دوزاری که دختره دارد می‌میرد و پسره پشت در گریه می‌کند دوباره بغضم می‌گیرد، باز قورتش می‌دهم. این را اضافه کنم که چند وقت یکبار، مدتی را، به علت مشکلات گوارشی خام‌خواری می‌کنم. به تجربه فهمیده‌ام که این رژیم مرا حسابی رقیق‌القلب می‌کند. می‌آیم یک آهنگ جگرتیکه‌پاره‌کن از شجریان گوش می‌دهم؛ فایده ندارد. نگرا سومبرای اسپانیایی که سوزناک است و نمی‌فهمم چه می‌گوید را گوش می‌کنم؛ افاقه نمی‌کند. بعد کلی زور زدن شاید یک مایع شفافی بیاید همه‌جا را تار کند و با یک پلک‌ محکم، به صورت قطره‌ای بچکد پایین. پیش‌بینی می‌کنم فردا پسفردا موقع خواندن خبر ترور رهبر حزبی در یک جای خاور دور که دو-سه بار بیشتر اسم کشورش را نشنیده‌ام، چنان بگریم زار که راه و رسم سفر از جهان براندازم.
یکبار هم وقتی پیش آمد که یکی از دوستانم بهم گفت که فلانی درباره‌ات گفته که تو خیلی بیسار هستی. اصولاً آن شخص زیاد برایم مهم نبود و کلاً نقل‌قول‌های غرض‌ورزانه را جدی نمی‌گیرم، و بر فرض که قدر مرگ ناراحت شده باشم هم آن گریه‌ی سیل‌آسا عجیب بود. یکبار دیگر هم سر فیلم پاندای کنگفوکار اتفاق افتاد. یک جاهاییش آدم احساساتی می‌شود، ولی نه آنقدر که رشته‌کوهی از دستمال‌های سفید و نمناک مچاله‌شده‌ی دور و برش، بخواهد برود سر به آسمان بساید.
ترسناک‌ترینش مال آن روز بود که مادرم داشت مرا می‌رساند دانشگاه، که پقی زدم زیر گریه و وقتی پرسید چی شده، نمی‌دانستم چه شده و فقط گفتم خسته شدم. و مادرم با خنده‌ای پیشنهاد داد که این کنارها پارک کند و برود از مغازه برایم قاقالی‌لی بخرد چون معتقد بود ما در این سن و سال و اینهمه امکانات(!) و آزادی‌هایی که داریم -که مادرم‌اینا نداشتند- باید خیلی لوس تشریف داشته باشیم که بخواهیم در چنین صبح قشنگی بزنیم زیر گریه.
یادم می‌آید که یکبار نشستم پستی درباره‌ی مرگ گربه‌ای که اسمش والکس بود نوشتم. خیلی بلند و بالا، دوهزاروصد کلمه.  در حین نوشتن زار زدم. یک چیز سوزناکی از آب در‌آمده بود که نگو و نپرس. می‌شد چند قسمتش کنم و اشک همه‌تان را دربیاورم. حیف شد. متاسفانه همان روزها خواهرم ویر ویندوز نصب کردن گرفت و لایورایتر هم در درایو سی بود.
انی‌وی،… حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که اشکشان دم مشکشان است،
و
باید بگویم خسته‌ام از اینکه خنده‌های ایتس‌اوکی و من‌خوبم تحویل اطرافیان بدهم. دوست داشتم امروز من هم با بقیه‌ی بچه‌ها عر می‌زدم. دلم می‌خواست من هم پای سریال‌های دوزاری و فیلم‌های هندی گریه می‌کردم. کسی که مثل من نباشد درک نمی‌کند توده‌ی بغضی که در حوالی چانه و گردن و سینه می‌پیچد چقدر درد دارد و چطور از داخل به استخوان فک فشار می‌آورد.

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

در خدمت و خیانت چله‌نشینان غار ویس

در خلوت و سکوت، توی یکی از هزارها دالان غار ویس نشستم و تولد خورشیدی را که راس ساعت شش، درست از میان دوقله‌ی کوه بیرون می‌آمد، از سوراخی که به منظور این رصد در دیواره‌ی غار ایجاد شده بود تماشا کردم و به طنین زمزمه‌ی ذکرگویی‌های چله‌نشین‌های آیین میترایی گوش دادم که چندهزار سال پیش در همین موقع، از همین سوراخ و در همین راستا خورشید را نگاه می‌کردند و منتظر اولین روز پاییز بودند.

 

مرد راهنما، لاغر، مسن، با موهای بلند و ریش‌هایی که تا سینه‌اش می‌رسید در مورد میتراییسم و آداب عبادت پیروانش چیزهایی می‌گفت و ما را به قسمت‌هایی از غار برد که همه‌کس را راه نمی‌دهند –پارتی‌مان کلفت بود- جاهایی که باید دولادولا بروی، جاهایی که باید سینه‌خیز بروی از شدت خضوع، یک جاهایی قیام است و یک جاهای دیگر محل نشستن و اقامت و عبادت. غار تماماً ساخته‌ی بشر است که دوهزاروپانصد متر دالان و چاه و سوراخ‌سنبه دارد و امروز دست‌یافتن به اعماق آن غیرممکن است. غاری که خوشبختانه قرن‌ها از وجود آن بی‌اطلاع بوده‌اند و به همین خاطر همچنان بکر است. روی دیوارهایش نقاشی‌هایی دیده می‌شود، آدم را تا کجاها که نمی‌برد… سالکی با پوستی روشن، دنده‌های قابل‌شمارش از روی سینه، موهای تنک‌زده‌ی سر و ریش، که روزها بدون حرکت چهارزانو می‌نشیند، شوقی، ذوقی درش شکفته که خط و نگاری روی دیواری بیاندازد، جایگاه و حال و هوایش را با نقاشی‌اش ربط بدهد. بگوید اینجا، این اتاق، به این نقاشی شناخته شود و بعد بتواند به دوستان یا مریدانش بگوید فلان‌جا که فلان نقاشی هست، جایی است که باید nروز آنجا بمانید و بعد به بیسار جا بروید.

وقتی به سوراخی رسیدیم که اگر روز اول پاییز نگاه کنی خورشید درست از میان دو کوه بیرون می‌آید، خستگی و مناسب نبودن کفش را بهانه کردم و ماندم تا برگردند. روی تخته سنگی نشستم که مردی یا زنی از اجدادم روی آن نشسته بود و در همین روز از سال، در همین ساعت از روز، منتظر دیدن شکوه خورشیدی گرد و نارنجی بود که می‌آمد و نور مقدسش ‌را، گرمای زندگی‌بخشش را می‌تاباند به تاریکی ِ غار. صدای زمزمه‌ی ایشان خیلی نامفهوم می‌آمد، به نامفهومی ِ صدای دریا از توی صدف؛ در تداخل با ذکرگویی‌های هزاران زائر و سالک دیگر.

بعد از طی کردن هفت مرحله‌ی فلان و بیسار در طی آن چهل روز، مرحله‌ی آخر بیرون آمدن از غار و رسیدن به نور و روشنایی، رسیدن به بهشت است. از تاریکی در آمدیم و به بهشت وارد شدیم. کوه روبرویمان، خورشید بالای سرمان و مخلوط همگنی از درخت و خانه -همان نیاسر- زیر پایمان بود. سفر تخیلی-تاریخی-معرفتی‌ رئال‌مان تمام شده بود و باید از یک مسیر نامعقولی، از یک جاهایی که باید با چنگ و دندان بچسبی به صخره‌ها و تنه‌ی باریک درختچه‌ها، می‌رفتیم تا به باغ تالار برسیم و خلاصه برویم خانه‌مان. در بین نزدیکان و دوستان بر کسی پوشیده نیست که مثل سگ از جای پای سست و کمی از بلندی و در کل از احساس افتادن می‌ترسم؛ از هرجور زمین شیب‌دار ِ ناهوار و شهربازی متنفرم و همیشه آنقدر وسواس‌کارانه مراقب بوده‌ام که در عمرم یک‌بار هم زمین‌نخورده‌ام. اینجا ولی آن جای دیگر بود که کوهنوردی‌اش هم برایم لذت داشت. البته بماند که همش آویزان همسر درشت‌هیکل و کوهنورد دوستمان بودم که دستم را می‌گرفت و می‌گفت پایم را کج بگذارم. سربه‌سرم می‌گذاشت و می‌گفت ترسو و جان‌دوست هستم.
جا دارد تشکر کنم و بگویم اگر کمک‌های او نبود همان وسط‌های راه یک‌جایی می‌نشستم، گریه می‌کردم و به اجداد کذایی بد و بیراه می‌گفتم که آخه این چه مسخره‌بازی‌ای است؟ بروید یک گوشه ریاضتتان را بکشید … اه شلوارم پاره شد!

ورودی اصلی غار

راست است که می‌گویند فقط به نقشه‌ها و کاتالوگ‌های توریستی اکتفا نکنید. مردم محلی همیشه چیزهای بیشتری می‌دانند و اغلب حاضرند به شما کمک کنند.
سورپرایزهای خوبی در انتظار هر کس است که کمی ریسک‌پذیری می‌خواهد، مقداری نترسیدن از بلندی، و تعدادی هم قدم لرزان بر زمین‌های سست و شیبدار.


+ حیف شد که هیچ دوربین و موبایلی همراه نبرده بودیم. یکی از عکس‌ها، عکس نیست نقاشی است، و دیگری از اینترنت.
+ این غار در بین اهالی بیشتر به غار رئیس مشهور است. ویس نام دیگر آن است.
+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

گزارشی از یک مدرسه -1

مدرسه‌مان در انتهای خیابان استانسیه قرار داشت. امروز دیگر پیرپاتال‌ها به آنجا می‌گویند استانسیه، اما من از این اسم خیلی بیشتر از خیابان راه‌آهن خوشم می‌آید. همان استیشن انگلستانی‌ها است. بر خلاف اسم باکلاسش شخمی‌ترین جایی‌ست که بشر متمدن بتواند به فکر بنا کردن خیابان بیافتد. واعجبا از آن خیّر مدرسه‌ساز که مدرسه را آنجا کلنگ‌زد. انی‌وی از بهترین مدرسه‌های شهرمان بود و غیرانتفاعی بود و بهترین معلم‌ها را استخدام می‌کرد. فرزندان دکترها و کارخانه‌دارها می‌رفتند ثبت‌نام می‌کردند و هر صبح و عصر سرویس‌ها دم درها منتظر بودند تا آن‌ها را از خانه‌های لوکس‌شان در آن سر شهر، به بیخ خ‌استانسیه –و برعکس- برسانند. روزهایی که کلاسمان ساعت هشت شروع می‌شد، روز تنبلی و خوشحالی بود –دلم برای خودمان سوخت- اوج فلاکت آن روزهایی بود که اولین کلاس ساعت شش و نیم شروع می‌شد. در روزهای زمستانی که آن ساعت از صبح –یا شب- هوا تاریک بود، مادرم مرا تا مدرسه می‌رساند. در روزهای دیگر سر خیابان منتظر تاکسی می‌شدم تا بعد از نیم‌ساعت ایستادن یک تاکسی پیزوری رد شود، دلش برای من بسوزد و مرا تا بیخ خ‌استانسیه برساند. برگشتن هم مشکلات خودش را داشت. خ‌استانسیه ایستگاه اتوبوسش کجا بود. باید دو کورس می‌رفتی تا به اولین ایستگاه اتوبوس برسی. در انتظار تاکسی علف زیر پایم سبز می‌شد.

می‌توانم بادی در غیغب بیاندازم و بگویم که من در راه فلان دود چراغ خورده‌ام و نصفه‌شب –شش صبح زمستانی- از خانه بیرون زده‌ام و چیلیک چیلیک در سرما لرزیده‌ام، که خودم را همپای بزرگان سختی کشیده بدانم. یک فرقی که با بزرگان دارم این است که آن‌ها بزرگانند و من هیچ پخی نشدم و این سختی‌ها غیر از ضرر مالی -بابت رفت و آمد- و استرس الکی، تاثیر دیگری روی من نداشت. سر کوچه‌ی مدرسه یک نانوایی سنگکی بود که عطر نان در آن وقت صبح تنها لذتی بود که می‌شد در آن وقت صبح، با آن زور و بی‌خوابی، با آن استرس کنکور و تمرین‌های حل‌نکرده و… به آن چنگ انداخت، آویزان شد، بر آن سوار شد؛ همان‌طور که توی کارتون‌ها روی عطری سوار می‌شوند.
عطر صبحگاهی آن روزهایمان این سوال ابدی را در ذهنم باقی گذاشت که نان بهتر است یا بوی نان. سوالی که تمایلی به دانستن جوابش ندارم. خوشم می‌آید با جواب‌های بی‌منطق و با منطق سر کوچولویم را گرم کنم. خودآزاری دارم. خودآزاری مقدس یکی از ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر ساکنین بدبخت کره‌ی زمین متمایز می‌کند. درباره‌ی کره‌ی زمین حرف زدم چون ما از ساکنین بدبخت کره‌های دیگر اطلاعی نداریم. از بدبخت بودنشان هم مطمئن نیستم اما می‌توانم رویش شرط ببندم.

کولر گازی وسیله‌ی باکلاسی بود که یک مدرسه می‌توانست داشته باشد، از دست همکلاسی‌های سرمایی در چله‌ی تابستان –بله ما چله‌ی تابستان هم سر کلاس می‌رفتیم- می‌لرزیدیم و از دست گرمایی‌هایشان که کنترل کولر را توی جیب‌شان می‌گذاشتند و وانمود می‌کردند نمی‌دانند کجاست خیس عرق می‌شدیم. پنجاه درصد صحبت‌هایی که در کلاس میان دانش‌آموزان و معلمان و دانش‌آموزان با هم دیگر رد و بدل می‌شد درباره‌ی درجه‌ی کولر بود که روی بیست و پنچ باشد یا روی هیجده، “خودم دیدم زیادش کردی”، “خانوم گفت روی بیست باشد”، “کنترل پیش تو است؟” “ببینم جیبت را!” و…
قبل از اینکه خیرین مدرسه‌ساز کولر گازی بگذارند توی کلاس‌ها از پنکه استفاده می‌کردیم و تفریحی داشتیم بسیار ساده و سالم و ارزان‌قیمت که همان حرف زدن توی پنکه باشد. از ماندانا شبخیز بگیر تا مستر پرزیدنت، ادای همه را درمی‌آوردیم. گاهی هم زیرآب هم را می‌زدیم. بین‌مان جاسوس داشتیم که دوست‌پسر و شیطنت‌های بعضی‌هایمان، حرف‌های مثلاً سیاسی که از خانه آورده بودیم را لو می‌داد. معلم‌های سختگیر و مسئولان مدرسه هر از گاهی به بهانه‌ی اخراج یکی به خاطر دوست‌پسرش و احضار دیگری به حراست آموزش‌وپرورش به خاطر حرفی که سر کلاس دینی از دهانش پریده بود، برایمان سخنرانی می‌کردند و حرف‌هایشان بوی گند تحقیر می‌داد. هر کدام از ما که با دیدن سایه‌ی سنگین و قدرتمند بالای سرمان که سه سوته پرونده زیر بقلمان می‌زند و با اردنگی بیرونمان می‌اندازد، آرام و دست به سینه نشسته بودیم و مقنعه‌ها را تا وسط پیشانی‌ کشیده بودیم جلو. جم نمی‌خوردیم و جیک نمی‌زدیم و فکر می‌کردیم چه گهی می‌خوردیم که درست و حسابی درس نخواندیم و تیزهوشان قبول نشدیم.
در عین صمیمیتی و اتحاد عجیبی که بین‌مان وجود داشت –شاید به خاطر استبداد- به طور تناقض‌آمیزی از هم می‌ترسیدیم. چون هر از چند گاهی عشق تین‌ایجری یکی از بچه‌ها مثلاً به پسرعمویش لو می‌رفت و برایش دردسر می‌شد. یادم نمی‌رود آن روزی را که مچ یکی از آنتن‌ها را گرفتیم. منفور و بدبخت شد. تنها می‌رفت و می‌آمد. سال بعد خودش مدرسه‌اش را عوض کرد. با آنکه درسش خوب بود مدرسه هم با رفتنش مخالفتی نکرد. یک جاسوس رسوا شده به چه دردشان می‌خورد؟

 

ادامه دارد…