خواهرم با کوچکترین صدایی به صورت نود درجه –مثل فیلمها- از خواب میپرد. من هم یک عادتی دارم که وسط شب بیدار میشوم پی یک چیزی میگردم. میتواند ناخنگیر باشد، یا لیوان آب باشد، یا بیخوابی به سرم میزند و نور موبایل را میاندازم روی خرتو پرتهای اتاق و میگردم دنبال یک چیزی که عصر همان حوالی دیده بودم.
بیدار شدن خواهرم و زیرلب بد و بیراه گفتنش یک طرف، دوباره خوابیدنش هم یک طرف دیگر؛ باید همهجا کاملاً ساکت و تاریک باشد. سبُکیِ خوابش را درک نمیکنم. خب آدم اگر خسته باشد با بمب هم بیدار نمیشود، من که همینطور هستم(!). او هم مرا درک نمیکند، هیچوقت نیدهام علاقهای به روی کاغذ آوردن افکار فرّار و کابوسهای نصفهکاره –صرفاً برای رهایی از کِرمشان و دوباره خوابیدن- داشته باشد. یا اینکه ناخنهای او کلاً با مال من فرق دارد. ناخنهای من شُل و ول است و به هر جا کشیده بشود میشکند. امیدوارم شکنجهی کشیده شدن ناخن شکسته و خشدار به بالش و ملافه بر کسی پنهان نباشد.
خلاصه، بیست سالی میشود که زندگی سختی را کنار هم تجربه میکنیم.
۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه
یک غرولند ساده
۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه
به رویاهات فکر کن
سعی میکردم افکار منفی دربارهی رشته دانشگاهیام را از ذهنم دور کنم، یا حداقل به زبان نیاورم. این دمهای آخر طاقتم تمام شده بود. راه میرفتم و به همه میگفتم دنبال علاقهشان را بگیرند. سرم را به نشانهی تاسف تکان میدادم میگفتم ما بدبختها، که زندگیمان را به باد میدهیم و چیزها و کارهایی که دوست داریم را فراموش میکنیم، ما بیچارهها که خودمان را گول میزنیم.
دیگر علناً میگفتم که حالم از رشته و دانشگاهم به هم میخورد. اطرافیانم نگران بودند. چون در این دو سال چیزی بروز نداده بودم.
من چجوری بودم؟
وقتی دبیرستانی بودم، اوضاع بهتری داشتم. هر درسی را که عشقم میکشید میخواندم و هر چیزی را نمیخواستم نمیخواندم. در همهی امتحانهای دینی پایینترین نمرهها را میگرفتم و لحن چندشآور معلممان را تحمل میکردم وقتی با آن حالت زننده اسمم را میبرد و میپرسید چرا نمرهام کم شده. این احساس حقارت سر کلاس فیزیک جبران میشد. معلممان یکبار جلوی بقیهی بچههای کلاس به من میگفت: تو چطور تستها را از من هم زودتر جواب میدهی. دفترم را بالا میگرفت تا بقیه ببینند که چیزی جز جواب جلوی سوالها نیست و بدون فرمول نوشتن جواب دادهام.
از کلاس شیمی بگویم؛ از دودره کردنهای متوالی و اینکه خیلی کم معلممان را میدیدم. میگفتند شیمی شیرین است. برای من که تلخ بود. اینکه نئون بیتفاوت است، به من ربطی نداشت، به خودش مربوط بود و دوستدارانش.
ادبیات؛ صبحهای یکشنبه ادبیات داشتیم. شاید تنها روزی از هفته بود که سر موقع به کلاس میرسیدم. معلممان هم خوب بود. آن خانم معلم نازنین، شاهنامه را جوری میخواند که مو به انداممان سیخ میشد. طوری برایمان از رزم رستم و اسفندیار میگفت که انگار خودش آنجا بوده.
من اینجوری بودهام.
چه شد که این رشته را انتخاب کردم؟
چند هفته مانده به کنکور، کاملاً ناامید و افسرده شده بودم. شباش با پدر و مادرم یک دعوای اساسی کردم و صبح با چشم خیس رفتم سر جلسه. پانزده دقیقه زودتر پاسخنامه را تحویل دادم و آمدم خانه تا بند و بساطم را از نو بچینم و آماده شوم برای سال بعد تا هنر یا زبان شرکت کنم، هنوز مطمئن نبودم که چه رشتهای میخواهم. رتبهها که آمد، گفتند حیف است، مهندسی-دولتی میآوری. با دوتا خانم مهندس شنیدن به این نتیجه رسیدم که بله حیف است –خرم کردند-. آن شب که نتایج انتخاب رشته آمد من و مادرم، هر دویمان گریه میکردیم. من از ناراحتی بابت شهر و رشته و مادرم از خوشی که آخرین فرزندش را به نوعی فرستاد به خانهی بخت –که این روزها همان دانشگاه باشد-.
آنچه بر من گذشت
اول مهر رفتم سر کلاس و کنار کسانی قرار گرفتم که هر کدامشان از قبل این کاره بودند، در حالی که من برای اولین بار بود اسم کامپایلر را میشنیدم. بیعلاقگی داشت کار خودش را میکرد. بنا کرده بودم پیچاندن کلاسها، و گذراندن بعضیهاشان با امپیتری پلیری در دست و هدفونی در گوش. حرف زدن به زبان ِ ماشینها مرا خوشحال نمیکرد. ترم اول با مجیز گفتن و التماس کردن از اساتید، با معدل دوازده و دو صدم از مشروطیت جان به در بردم. گفتم اشکالی ندارد، ترم بعد میخوانم. نخواندم، علاقهای هم به خواندن نداشتم. متاسفانه افت تحصیلی باعث میشود همکلاسیهایت از بالا نگاهت کنند و در هیچ زمینهای گلابی هم حسابت نکنند. قانون بیرحمانهای است که مردم ثروتمندها را تحویل میگیرند. ثروت در دانشگاه معدل است –سلینجر هم میگفت-، و معدل من حوالی دوازده دست و پا میزد. پشت در اتاق اساتید منتظر بودن و منمن کنان جملات ملتمسانه گفتن ادامه داشت. در این دو سال هیچ چیز برایم سختتر از تحمل نگاههای سنگین ِ تحقیرآمیز ِ فقیه اندر سفیه ِ توهینآمیز اساتید نبود؛ که خدا میداند چقدر احساس بدبختی میکردم به محض اینکه با گردن کج از دفترشان بیرون میآمدم و میرفتم توی دستشویی و خودم را توی آینه نگاه میکردم و به زمین و زمان فحش میدادم. با خودم میگفتم «کی بشود که تمام شود و بروم برای ارشد در یک رشتهای قبول شوم که انسانیتر باشد، که دانشگاه و رشتهام را دوست داشته باشم، که… اصلاً میتوانم این را تمام کنم؟» یکی از آن روزها، در همان سرویس بهداشتی، وقتی داشتم خط آرایشی که گونههایم را سیاه کرده بود پاک میکردم، اساماس بانک ملت آمد که میگفت به رویاهات فکر کن.
من الآن چجوریام؟
اینجوری هستم که میخواهم ترم بعد ده واحد بردارم و ترم بعدش را مرخصی بگیرم تا خودم را برای کنکور زبان آماده کنم. بعد اگر در رشته و شهری که مد نظرم است قبول شدم، انصراف از تحصیل بدهم و سرافشان و پایکوبان بروم در دانشگاه جدید ثبتنام کنم، و به زندگی و برنامههایی که برای آیندهام در نظر داشتهام چند سال نزدیکتر شوم. باید با خانواده صحبت کنم و شروع کنم به درس خواندن برای کنکور. با یک مشاور مشورت کنم و ببینم دیگر چه راههایی پیش رویم هست. باید آمادهی نیش و کنایههای کسانی باشم که فکر میکنند زاویهی گردنشان و دانشگاه-رشتهی من، ارتباط تنگاتنگی دارد. باید مدرک مهندسی را بگذارم در کوزه. بله، این همان کاری است که دلم میخواهد بکنم!
اگر ادامه میدادم چه میشد؟
اگر خوشبین باشیم و فرض بگیریم که تا دو-سه سال دیگر مرا به علت معدل زیر ده یا سه ترم مشروطی متوالی یا چهار ترم مشروطی غیرمتوالی اخراج نمیکردند، بعد از ۱۰-۱۲ ترم و با عزتنفسی له و لورده، فارغالتحصیل میشدم و کلاه ِ گشاد چهارگوشی سرم میرفت. چند وقت بعد که دنبال کار میگشتم –باز هم خوشبین باشیم- مدرکم در رزومه چشم یک صاحبکاری را میگرفت.
سوال: کاری مرتبط با نرم افزار؟ باز هم میخواهم تجربهی تلخ دانشگاهیام از بیعلاقگی را دربارهی شغل هم تکرار کنم؟ باز هم کمکاری و تاخیر و آرزوی دو روز مرخصی ِ بیشتر؟
جواب: نه.
سوال: میخواهم کارم بیربط باشد به مدرک تحصیلیام؟
جواب: نه.
*نتیجه: سر ِ سگ بجوشد در همچین تحصیلاتی.
سوال: اگر در رشته و دانشگاه دلخواهم درس بخوانم چه میشود؟ از دانشگاه بیرون میآیم و با سیل پیشنهادهای کاری مواجه میشوم؟
جواب: نه.
سوال: اگر در رشتهای که مورد علاقهام نیست درس بخوانم چه میشود؟ از دانشگاه بیرون میآیم و با سیل پیشنهادهای کاری مواجه میشوم؟
جواب: نه.
*نتیجه: در رشته و دانشگاهی درس بخوان که دوست داری.
پ.ن.:
نتهای کاغذی این پست مربوط به ده روز پیش است؛ حدود ساعت دوازده نیمه شب بود که نوشتنش را شروع کردم. فکرهایم را روی کاغذ آورده بودم و هیجان زده شده بودم از اینکه میدیدم دارد ممکن میشود. ایدهای که یک روز با آن اساماس در ذهنم متولد شده بود، حالا خودش را نشان میداد. تا صبح پلک روی پلک نگذاشتم. ساعت پنج صبح به زیرزمین رفتم و جعبهای را که کتابهای کنکورم در آن بود آوردم بالا. عمومیها و اختصاصیها را جدا کردم. از ساعت هفت با دفتر آن آقای مشاوری که در امر مشاوره تحصیلی کارش درست است، تماس بگیرم تا برایم یک وقت بدهند برای همین زودیها. ساعت نه بالاخره منشی تلفن را جواب داد و برای پسفردایش به من وقت داد. آقای مشاور گفت دیر یادش افتادهام ولی هر جا جلوی ضرر را بگیریم منفعت است و کارهایی که میشود کرد را برایم توضیح داد. بعد با خانوادهام صحبت کردم. با کمی ناراحتی پذیرفتند. از کلاس تابستانیای که ثبتنام کرده بودم انصراف دادم. معلم زبان پیشدانشگاهیام را پیدا کردم و قرار شد از اول مهر در کلاسهای تست شرکت کنم. گفت: «بالاخره سر ِ عقل اومدی؟». گفت همان موقع هم به من گفته که بنشینم برای سال دیگر، کنکور زبان ولی من گوش نکردهام. دفتر برنامه ریزی قلمچی خریدهام –باور کنید خیلی خوب جواب میدهد- و الآن یک هفته است که روزی پنج ساعت درس میخوانم؛ نه آن قدر زیاد که سنگ ِ بزرگ باشد و نشانهی نزدن، و نه آنقدر کم که عذاب وجدان بگیرم.
خوشحالم و در این دو سال هیچوقت به این خوبی نبودهام.
گودر و فیس بوک را تا سال دیگر این موقع به حالت تعلیق در میآورم. و همهی دوستان گودری و فیسبوکیام را به خدای مهربان میسپارم:)
اما مایدیز همچنان پا بر جاست و چند وقت یکبار آپدیت خواهد شد.
دانشگاه و رشتهی مورد نظرم تلاش زیادی میخواهد. راه سختی در پیش دارم…
یادم میآید که آقای نیکوس کازانتزاکیس در جایی از گزارش به خاک یونان میگفت:
… دلم از شادی نمیتپید، و این نشانهی مطمئنی بود که آنچه میجستم نیافته بودم.
۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه
دو شیر
سوار جیپ، توی جادهی باریک و خاکی میرفتیم. من سمت شاگرد بودم و او رانندگی میکرد. دختر سبزهای بود که تاپ ِ سفید وِ کثیف تنش بود و موهایش را پشت سر جمع کرده بود. هر دوی ما آفتابگیر سرمان بود. پوست دستم از آفتاب ِ شدید سوخته و زبر بود. سمت راست جاده، تا فاصلهی نسبتاً زیاد، دشتی بی آب و علف دیده میشد و بعد از آن به جنگل میرسید. از همان جنگلهایی که در آفریقا میشود دید. وقتی که یوزپلنگ دنبال گاومیشها میگذارد و آن دور دست تجمع درختهای پوست کلفت را میبینید؛ از همان جنگلها. سمت چپ جاده، گاهی بیابان بود و چندصدمتر بعد، پرچینهای کاهگلی و کوتاه که فقط از زمین بایر و گیاهان خودرو محافظت میکرد. پرچینها آنقدر کوتاه بودند که اگر سوار جیپ باشی بتوانی فضای محصور بینشان را ببینی. انگار زمانی آباد بودهاند و صاحبانی داشتهاند. بوی تند گیاهان وحشی ِ روییده کنار پرچینها با بوی خاک مخلوط میشد، که ترکیب مطبوعی بود. خیلی دورتر از پرچینها کوههای کمرنگ ِ مخروطی شکل را میشد دید. قبلاً هم این جاده را در خواب دیده بودم.
در مسیر به بعضی حیوانها برمیخوردیم. چند بار شتر نابالغی را دیدیم که در طول جاده ایستاده بود و برای خودش نشخوار میکرد. همسفرم سرعت را کم میکرد و از کنارش رد میشدیم. یک گاو هم دیدیم که داشت برای خودش میچرید. حسابی پروار بود، قهوهای تیره بود و به سیاهی میزد؛ و تمام عرض جاده را گرفته بود. همسفرم چند بوق ممتد زد؛ گاو رم کرد و بنا کرد دویدن میان دشت. گفتم “عجب گاوی! چقدر گنده بود”. همسفر گفت که گاوهای این منطقه همهشان همینطوراند. خیلی هم وحشی هستند. صحبتمان تمام نشده، دو شیر نر از دور پیدا شدند. باز هم توی جاده، و قدمزنان به سمت ما میآمدند. دختر -که ظاهراً دوست یا همکارم بود- ماشین را متوقف کرد. همان جا مات و مبهوت مانده بودیم. گفتم خیلی ریلکس ماشین را سر و ته کند. همین کار را کرد. پشت سر را نگاه میکردم. شیرها همچنان قدم میزدند و میآمدند، و در حرکاتشان چیزی دیده نمیشد که بشود بفهمی به حضور ما پی بردهاند یا اینکه برایشان مهم هست که ما آنجاییم یا نه. دوستم یکهو گازش را گرفت. در یک لحظهی کوتاه، بین زمانی که دوستم زد روی گاز، و زمانی که فضای پشت سرمان را خاک و غبار فرا گرفت؛ دیدم که شیرها شروع کردند دویدن، دنبال ما.
دوستم پرسید “کجان؟” گفتم نمیبینمشان و همه جا پر از گرد و خاک است. همچنان نگاهم به عقب بود و سعی میکردم شیرها را از میان تودهی خاک تشخیص بدهم. هیچ چیز معلوم نبود. ناگهان،… یک شیر نر، از میان ابر خردلی ظاهر شد و با خیز بلندی پرید عقب جیپ،…
بیدار شدم.
۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه
ساعتهای عقبرونده
- هشت صبح امروز، قرار بود با مادرم برویم فنیحرفهای. تاکید کرده بود که حتماً ساعت هشت برویم و دیر نشود، چون او ساعت نه باید سر کار باشد.
- موبایل مادرم سونیاریکسون است، پدرم بلد نیست با سونیاریکسون کار کند. از گوشی خودش (که نوکیا است) در حد فشردن کلیدهای سبز و قرمز استفاده میکند، و از آن دسته پدرهایی است که با موبایل بیگانهاند.
- خواهرم شخصیتی خنثی دارد. تصور اینکه کار غیرمعمولی از او سر بزند بسیار دور از ذهن است.
- کسی غیر از ما چهار نفر در بیستوچهار ساعت گذشته در خانه نبوده. (نبوده؟)
صبح، ساعت هفت از خواب بیدار میشوم، با مادر محترم به خوبی و خوشی صبحانه میخوریم و میرویم.
عصر است. مادرم میآید توی اتاق و روی صندلی کنار کمد مینشیند، پشت چشمش را نازک میکند، نگاهش آنلایزر است.
- یه چیزی میگم، راستشو بگو.
دلم هزار راه میرود. یعنی چی میخواهد بپرسد؟ نکند از اسرار پشت پرده خبردار شده. دیروز چند ساعت رفتم بیرون. کلیدها را برده بودم؟ بله، برده بودم. نکند یک جوری دستش به لیست واحدهای پاس شده و نشدهام رسیده. نکند سوءتفاهمی پیش آمده و حالا میخواهد تهمتی به من بچسباند؟ چطور رد کنم؟ چطور بیگناهیام را ثابت کنم؟ …
+ اوهوم. چی شده؟
- تو صبح زود پا شدی، ساعت موبایل منو، و ساعت دیواری رو یه ساعت عقب کشیدی؟
گفتم شاید حواسش نبوده و خودش تنظیمات تلفنش را تغییر داده. ساعتدیواری هم اتفاقی وسطهای شب یک ساعت خواب مانده و دوباره راه افتاده. گفت نمیشود؛ چون یکبار بیدار شده، ساعت ششونیم بوده، یکبار دیگر بیدار شده، شش بوده. و این یعنی نمیتوانسته از کار افتاده باشد.
شواهد نشان میدهد کار من بوده. مثلاً من ساعتهایی را که جلوی چشم مادرم هستند عقب کشیدهام تا کمی بیشتر بخوابیم. دفاعم این است که من چطور میتوانستم صندلی بیاورم و ببرم، بدون اینکه کسی را بیدار کنم؟ میگوید سوءپیشینه داری. آن ماجرا را برای هزارمین بار تعریف میکند که در بچگی، شبانه صندلی را جلوی فریزر کشیدهام، مقدار زیادی بستنی خوردهام، و پاکت بستنی را انداختهام پشت توالت فرنگی. فردایش برادرم را به جای من دعوا کردهاند؛ چون هیچکس باور نمیکرده که چنین کاری از یک الف بچهی یکسالونیمه بر بیاید. به نظرم آن ماجرا به سالها قبل برمیگردد و اصلاً ربطی به این موضوع ندارد. یک شاهد دیگر میآورد که تو(یعنی من) تنها کسی هستی که بلدی با این موبایل کار کنی. میگویم یک نفر دیگر هم بلد است، آن هم خودت هستی. حالا هم ماها را اسکول کردهای که دور هم بخندیم، فصل شادی و خنده.
تا همین چند دقیقه پیش، قبل از اینکه نوشتن را شروع کنم هم مشغول انکار و اصرار بودیم. مادرم میگفت از این شوخیها نکنم و ممکن است یک نفر یک کار-قرار مهم داشته باشد و خواب بماند و…
بیشتر از همه شکم به خواهرم است، اما اصلاً سابقه نداشته، و حتا دلیلی برای این کار ندارد. ممکن است حوصلهاش سر رفته، مگر همهی جنایتکاران تاریخ برای کارهایشان دلیل داشتهاند؟ تعدادی از آنها هم فقط زود زود حوصلهشان سر میرفته. مگر همهشان سابقهدار بودهاند؟ امیدوارم چند روز دیگر بیاید خندهی شیطنتآمیز بزند و بگوید که کار خودش بوده.
راستی،… اجنه بلدند بروند توی منوی تنظیمات سونیاریکسون؟
۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه
ربط
سحابیها ربطی ندارند به امتحانات پایانترم. همانطور که بستری شدن پدربزرگم به کرور کرور کشته شدن آدمها در سوریه ربطی ندارد. و دلتنگ شدنم برای عالم و آدم هم کاملاً بیارتباط است با مسعود باستانی. و این هم واضح است که آهنگ Negra Sombra ربطی به موضوعات بالا ندارد.
…اما هر چند لحظه یکبار، فصل مشترکی بین همهی اینها پیدا میکنم، که خدا رحم میکند، و زود گم میشود.
۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه
مزمور نودویکم، از مزامیر حضرت داوود
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه
چراغ ِ چپ ِ عقب
صبح از خواب بیدار میشوم و میبینم یک پاکت پستی روی میزم است. اسم من روی آن است و قبلاً باز شده. اخمهایم میرود توی هم که عصبانی بشوم اما با دیدن محتوای پاکت نامه پر در میآورم. گواهینامهام است. میروم به بقیه نشان بدهم. زودتر از من دیدهاند. مادرم میگوید مبارک است؛ پدرم چیزی نمیگوید؛ برادرم میگوید گِل بگیرند در راهنماییرانندگی را که به تو گواهینامه میدهد. روشهای و بیانهای مختلفی را برای مطرح کردن اینکه ماشین را بدهند که بروم یک دوری بزنم توی ذهنم مرور میکنم.
- سوییچ را میدهید بروم یک دوری بزنم؟
+ نه
- میشود لطفاً آن سوییچ را بدهید.
+ نه
- تمنا دارم سوییچ را بدهید.
+ نه
- سوییچ را بده
+ :O :| برو بیرون.
*****
ساعت شش ِ صبح اولین جمعهی بعد از رسیدن گواهینامه است. بیدار میشوم. لباس میپوشم. چند بالش روی تخت میگذارم و روی آن پتو میکشم. سوییچ یدک را از جاکلیدی ِ کنار ِ در برمیدارم و بیرون میروم. راه میافتم توی خیابانها. آهنگ سوییت دریمز بیانسه گوش میدهم. دستم نرم است. مثل اوایل رانندگی مادرم نیستم که سفت بچسبم به فرمان. مربیام میگفت کسانی که نمیترسند رانندههای خوبی میشوند. سرعتم کم است.
پیرزن کنار بلوار خلوتی ایستاده بود، آن وقت ِ صبح ِ جمعه، تاکسی گیرش نمیآمد. نگه داشتم. پرسیدم کجا میرود. اسم یکجایی را گفت که بلد نبودم. گفتم نمیروم آن سمت و خواستم حرکت کنم. گفت نزدیک است و خیر ببینم، برسانمش. خیابانها آشنا بودند. هر چه جلوتر میرفتم شلوغتر میشد، باز هم شلوغتر شد، خیلی شلوغ شد، توی خیابان ِ پارک ممنوع، دو ردیف ماشین پارک شده بود؛ پر از آدم؛ دههی محرم بود و آنجا هم لابد یکجایی بود که صبحها زیارت عاشورا میخواندند.
پیرزن گفت همینجا نگهدار. راهنما زدم، از توی آینهی بقل پشت سرم، سمت راست را نگاه کردم، و فرمان را چرخاندم و زدم به یک وانتپیکان سفیدرنگ. همانجا ایستادم. ترمز که نکردم، خودش متوقف شد. پیرزن گفت “چی شد؟!” گفتم پیاده شود. رفت، و باز هم گفت خدا خیرت بدهد. پشت سرم پر از ماشین بود. بوق میزدند، میگفتند برو، حرکت کن، انگار صدای تصادف را نشنیده بودند. دیدم خیلی صف طویلی پشت سرم است و همه معتل من هستند، کمی دنده عقب گرفتم و بعد دنده یک، و رفتم.
خواستم جلوتر پارک کنم، جا نبود. خیلی خیلی رفتم جلوتر… دیگر نزدیک خانه بودم. پیاده شدم و نگاهی به سپر و دهان سرویس ماشینمان انداختم. چی میشد یک کمی صبر میکردی؟ گواهینامه ندیده! بار اول رانندگی کمک انسان دوستانهات چی بود؟ فکر کردی خیلی واردی؟ کلید انداختم و رفتم بالا. به برادرم اساماس دادم که اگر یکنفر جایی که پارک ممنوع است پارک کرده باشد و یکنفر دیگر از پشت سر با او تصادف کند کی مقصر است؟ گفت آن که از پشت زده. حال داری اول صبحی؟ لباسهایم هنوز تنم بود. دوباره داشتم میرفتم بیرون. مادرم بیدار شده بود. گفتم میروم شیر بگیرم. گفت خامه هم بگیر. دوباره ماشین را برداشتم و رفتم همانجا. جلوتر پارک کردم و روی کاغذی شماره تلفنم را به همراه یادداشت “زدم به چراغ چپ عقب” نوشتم. مسافت طولانی را پیاده رفتم؛ وانتپیکان دیگر آنجا نبود. هم خوشحال شدم، هم ناراحت. از یک مغازهای در آن اطراف شیر و خامه خریدم و برگشتم. دستهایم میلرزید و چسبیده بودم به فرمان. کمربندم را بسته بودم و منتظر بودم یک تریلی هجده چرخ از پیچ کوچهای بیاید بیرون و من له بشوم. منتظر بودم بچهای بدود وسط خیابان و من او را بکشم یا از پشت سر بزنم به تمام ماشینهای پارک شدهی کنار خیابانها.
برگشتم و شیر و خامه را گذاشتم روی میز آشپزخانه. مادرم گفت چرا تختت را اینجوری درست کردهای؟ گفتم میهن هم داشت. کاله گرفتهام. دوست داری؟ گفت خوب است. از آشپزخانه در رفتم و پریدم توی اتاق و خودم را زدم به خواب تا ساعت دوازده که پدرم آمد و با صدای بلند پرسید که کی آخرین بار با ماشین رفته بیرون… خسارتی نبود که بشود آن را ندید. صدایی از مادرم شنیده نمیشد. میدانستم آرامش قبل از طوفان است. خواهرم آمد توی اتاق. پرسید بیداری؟ پرسیدم مامان خیلی عصبانی است؟ گفت میمیری. میکشدت. بعد گفت که چرا خنگول بازی درمیآوری؟ وقتی تو را دیده که نباید بالش زیر پتو بگذاری.
یادم رفته بود وقتی خواستم دوباره بروم، بالشها را از روی تخت بردارم.
خواهرم رفت توی آشپزخانه و کم کم مشغول حرف زدن شدند. از مادرم پرسید که چکار کرده؟ و مادرم شروع کرد با عصبانیت و صدای بلند تعریف کردن. وقتی به قسمت بالشها رسید، خواهرم زد زیر خنده. وسط خندههایش میگفت “عجب خنگیه” مادرم میگفت زهرمار، نخند. از صدای خندهاش میشد فهمید که دارد اشک میریزد. ادا نبود. واقعاً قضیه به نظرش تا آن حد فان بود.
یک ساعتی گذشت. بالاخره از تختخواب بیرون آمدم و تر و فرز رفتم توی دستشویی. تا آنجا که میشد وقت تلف کردم، آمدم بیرون و… مادرم توی هال بود و داشت نگاهم میکرد. از آن نگاههای عصبانی که هم من و هم تو میدانیم که چه غلطی کردهای و زود باش حرف بزن. جر و بحثمان طولانی نشد و من خیلی با پررویی گفتم که اگر از شما میخواستم، سوییچ را نمیدادید، برای همین مجبور شدم. گفتم خسارت را از پساندازم میدهم. گفتند نزدیک سیصد-چهارصد تومن میشود؛ گفتم باشد. و وقتی پرسیدند به کجا زدی؟ گفتم به دیوار.
بعد از حدود یکماه نیمی حقیقت را گفتم و یکسال بعد همهاش را تعریف کردم و پارسال عید هر جا که نشستیم مادرم داستان ماشین دزدی مرا برای فامیل تعریف کرد و یک جورایی با غرور نگاهم کرد –که دختر خودمی-. پدرم لبخند زد و خواهرم باز به خنده افتاد و گفت عجب خنگی هستی و برادرم تاکید کرد که گِل بگیرند در ِ راهنماییرانندگی را. فک و فامیل باور نکردند و بعضیهایشان هم باور کردند و نگاههای عجیب و غریب انداختند و من هم هی سرخ و سفید شدم و زیر گوش مادر گفتم که اینقدر این را همهجا تعریف نکن.
آن اتفاق مرا از رانندگی ترسانده، مخصوصاً از گوشهی سمت راست جلو که مدام خیال میکنم دارد با یکجایی برخورد میکند. اما اینها باعث نمیشود که گاهی اگر خلوت باشد، با اجازه، ماشین را برندارم و نروم خامه و شیر بخرم، یا از راننده، هر که باشد خواهش نکنم که بگذارد تا فلانجا من رانندگی کنم. گواهینامهام همیشه توی کیفم هست، هرچند خیلی کم از آن استفاده میکنم. متاسفم که نتیجهی اخلاقی بسیار غلیظ است و به درد مجلهی رشد نوجوان میخورد. به هر حال اگر میخواهید پایان داستان را بدانید، بگویم که پرداخت خسارت را پیچاندم. یک نکتهی دیگر اینکه وقتی میبینید یکی زده و در رفته، کمی دندان روی جگر بگذارید؛ شاید عذاب وجدان گرفت و برگشت. و یک چیز دیگر هم بگویم و تمام: احمقانهتریم و هیجانانگیزترین کارها، بهترین خاطرهها میشوند، و در مواردی آدم را معقول و سر به راه میکنند. گاهی کارهای احمقانه و هیجانانگیز انجام بدهید که یک چیزی داشته باشید برای نوههایتان تعریف کنید.